جریده ادب: زندگی ساده و بی آلایش رهبر انقلاب از آغاز تا اکنون یادآور عکس و تصویرهایی است که از منزل بی تکلف امام منتشر شده و خاطراتی که از ایشان هنوز در میان حرف و حدیث های روزمره انقلابیون موج می زند. و اکنون اگر چه رهبر انقلاب نیز بر همان مشی هستند؛ اما پرهیز ایشان از انتشار چنین خاطراتی شاید بسیاری از ناگفته ها را ناگفته باقی گذاشته است.
آنچه در پی می آید گزیده ای است از اظهارنظرهای شخصیت های مختلف پیرامون زندگی رهبر انقلاب. کسی که پیشتر در خصوص سال های آغازین زندگی اش این چنین تعریف می کرد:«پدرم روحانى معروفى بود اما خیلى پارسا و گوشه گیر… زندگى ما به سختى مىگذشت. من یادم هست شبهایى اتفاق میافتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهیه میکرد و… آن شام هم نان و کشمش بود.» حجتالاسلام سیدعلی اکبری: «ما زمانی خدمت ایشان رفتیم و از آقا درخواست نمودیم تا اجازه بفرمایند از داخل منزلشان و وضیعت زندگیشان فیلمبرداری کنیم، تا مردم وضیعت زندگی رهبر خود را ببینند و بفهمند که ایشان چگونه زندگی میکنند. آقا فرمودند: اگر شما بخواهید زندگی مرا نشان بدهید میترسم خیلیها باور نکنند.» سردار سرلشکر سیدرحیم صفوی: «روزی که در منزل مقام رهبری، در خدمت ایشان بودم، بحث قدری به طول انجامید و نزدیک مغرب شد. پس از نماز، معظمله با مهربانی به من فرمودند:آقا رحیم! شام را مهمان ما باشید. بنده در عین حال که این را توفیقی میدانستم، خدمتشان عرض کردم:اسباب زحمت می شود. مقام معظم رهبری فرمودند:نه، بمانید؛ هرچه هست با هم میخوریم. وقتیکه سفره را گشودند و شام را آوردند، دیدم شام چیزی جز املت ساده نیست.» حجتالاسلام و المسلمین محمدی گلپایگانی: «با اینکه مقام معظم رهبری میتوانند از همهی امکانات مادی بهرهمند شوند، سطح زندگی خصوصی ایشان از سطح زندگی یک شهروند معمولی پایینتر است. معظملَه علاوه بر این که از یک زندگی معمولی سطح پایین بهره میبرند، دائماً به مسوولان سفارش می کنند:مواظب زندگی خود باشید. اسراف نکنید. آیتالله خامنهای معتقدند که مردم را باید عملاً به ساده زیستی دعوت نمود. خودشان در صف مقدم این دعوت هستند. ایشان در مناسبتهای خاصی که برنامه خواندن صیغهی عقد دارند، قبل از اجرای عقد، حدود یک ربع، عروس و داماد و خانوادههای آنها را به رعایت صرفهجویی دعوت مینمایند و میفرمایند:خرجهای گزاف نداشته باشید؛ تشریفات و ریخت و پاش نداشته باشید. خود آقا هم در زندگی خصوصیشان، دقیقاً همین طور عمل میکنند. معظمله نه حقوق از جایی دریافت میکنند و نه از وجوهاتی که از اطراف و اکناف خدمت ایشان میآید، برای زندگی شخصی خود استفاده میکنند. زندگی ایشان از طریق هدایا و نذوراتی است که علاقهمندان و ارادتمندان معظم لَه تقدیم میکنند. فرزندان آقا هم همین طور زندگی میکنند و همین سادگی و ساده زیستی را دارند.» حضرت آیتالله جوادی آملی: «یک روز مهمان مقام معظم رهبری بودم. فرزند ایشان آقا مصطفی نیز نشسته بود که سفره گسترده شد، آیتالله خامنهای به وی نگاهی کرد و فرمود: شما به منزل بروید. من خدمت ایشان عرض کردم: اجازه بفرمایید آقازاده هم باشند، من از وی درخواست کردهام که باهم باشیم. آقا فرمودند: این غذا از بیتالمال است، شما هم مهمان بیتالمال هستید. برای بچهها جایز نیست که بر سر این سفره بنشینند. ایشان به منزل بروند و از غذای خانه میل کنند. من در آن لحظه فهمیدم که خداوند چرا این همه عزت به حضرت آقا عطا فرموده است.» دکتر غلامعلی حداد عادل: «در اوایل ریاست جمهوری آیتالله خامنه ای، یک شب دیداری با ایشان داشتم. صحبت به درازا کشید، معظم لَه فرمودند: شام پیش ما بمان. من از این دعوت خوشحال شدم؛ زیرا میتوانستم مدتی بیشتر در خدمت ایشان باشم. آقا فرمودند: من نمیدانم شام چی داریم یا اصلاً به اندازه ما دونفر شام هست یا نه؟ به هر حال، هرچه باشد با هم می خوریم. از همان دفتر کار به منزل تلفن زدند و با خانواده صحبت کردند و گفتند: خانم، شام چی داریم؟ فلانی پیش ماست و من گفتهام که هر چه باشد با هم میخوریم. از جوابهای آیتالله خامنهای، احساس کردم که در منزل به اندازه یک نفر شام کنار گذاشتهاند. آقا فرمودند: عیبی نداره! هر چه هست برای ما بفرستید، قدری هم پنیر و ماست همراهش کنید. پس از گذشت حدود یک ربع، یک بشقاب برنج ساده با یک کاسه کوچک خورشت معمولی خیلی متوسط و مختصر آوردند. قدری هم شاید نان و پنیر و ماست همراه آن بود. آنها را نصف کردیم و با هم خوردیم. من در دلم و بعدها به زبانم، هزار مرتبه خداوند را به سبب نعمت انقلاب اسلامی شکر کردم که چنین تحولی در کشور ایجاد کرد. در دستگاه طاغوت – در قبل از انقلاب – چه جاه و جلال و تجمل و اسراف و تبذیری وجود داشت و امروز رییسجمهور چه ساده زندگی میکند. زندگی آیتالله خامنه ای هنوز هم همین طور است. روش ایشان در زندگی عوض نشده است. اگر معظم لَه مردم را به صرفه جویی دعوت می کنند، خودشان قبل از مردم به صرفه جویی عمل می نمایند.» حجتالاسلام والمسلمین حاج سیداحمد خمینی(ره): «بر خود واجب میدانم که شهادت دهم زندگی داخلی آیتالله خامنهای نه از باب این که رهبر عزیز انقلاب ما به این حرفها نیاز داشته باشند، بلکه وظیفه خود میدانم تا این مهم را به مردم مسلمان وانقلابی ایران بگویم. من از داخل منزل ایشان مطلع هستم. مقام معظم رهبری در خانه، بیش از یک نوع غذا بر سفره ندارند. خانوادهی معظم لَه روی موکت زندگی میکنند. روزی به منزل ایشان رفتم، یک فرش مندرس آن جا بود. من از زبری آن فرش به موکت پناه بردم.» آیتالله مصباح یزدی: «مصرف گوشت خانهی آیتالله خامنهای در زمان ریاستجمهوری تنها از طریق کوپن بود. ایشان در آن زمان به من فرمودند: من تاکنون غیر از همان گوشت کوپنی که به همه مردم داده میشود گوشت دیگری از بازار نخریدهام. امروز هم زندگی ایشان مثل زندگی مردم محروم و مستضعف است.» سردار سرتیپ پاسدار شوشتری: «مقداری زیلو در خانه مقام معظم رهبری بود. آنها را جمع کردیم و فروختیم و یک مقدار هم پول از مال شخصی خودم روی آنها گذاشتم. تا به جای آن زیلوها، برای منزل آقا فرشی تهیه کنیم. وقتی زیلوها را عوض کردیم و فرشها را پهن نمودیم، آقا تشریف آوردند و فرمودند: اینها دیگر چیست؟ گفتم:زیلوها را عوض کردیم. فرمودند: اشتباه کردید که عوض نمودید. بروید همان زیلوها را بیاورید. اصرار را بیفایده دیدم و با هزار مکافات رفتم و زیلوها را پیدا کردم و توی خانه انداختم. زیلوهایی که واقعاً به آنها نگاه میکردی، میدیدی که نخشان در آمده و ساییده شدهاند.» استاد آیت الله فاطمی نیا: «هر کس کوچکترین حرف در تضعیف مقام رهبری بزند ، هر کس اندیشه ای داشته باشد که ضد مقام رهبری باشد ، خدا او را نخواهد بخشید! این را یقین داشته بدانید! قدردان رهبر باشید! اگر افکار پاشیده ای ، پوسیده ای به شما عرضه کردند قبول نکنید.» آیتالله سیدمحمودهاشمی شاهرودی: «زندگی شخصی آقا از سادگی و سلامت خاصی برخوردار است. این سادگی به زندگی نزدیکان ایشان نیز سرایت کرده است. آقا و فرزندانش اهل تجملات نیستند. همین اعتقاد آنان را از سوءاستفاده از مقام و موقعیت بازداشته است. من این سادگی را در منزل ایشان به تماشا نشستم. روزی معظم لَه مرا به کتابخانه خود دعوت کردند، من در آن جا یک میز ساده و قدیمی دیدم. در کنار میز نیز یک صندلی کهنه بود. آن میز و صندلی مربوط به قبل از انقلاب بود. مقام معظم رهبری در کتابخانه ی ساده ی خود هنوز از همان میز و صندلی استفاده میکنند.» سید علی اکبر طاهایی: «من در آن زمان نمایندهی مجلس شورای اسلامی بودم. همسرم یکی از بچهها را نزد پزشک برد و در مطب دکتر، همسر مقام معظم رهبری را ملاقات کرد. ایشان نیز یکی از فرزندان خود را برای مداوا به آنجا آورده بودند. کسی نمیدانست که ایشان کیست! چون نوبت به همسر آقا رسید؛ به اتاق پزشک مراجه کردند. دکتر پس از معالجه فرزند مقام معظم رهبری گفت:برای مداوای فرزندتان روزی یک لیوان لعاب برنج به او بدهید. همسر مقام معظم رهبری گفت: ما چنین امکاناتی را نداریم. پزشک که ایشان را نمی شناخت عصبانی شد و گفت: مگر امکان دارد درخانه ای برنج نباشد؟ همسر مقام معظم رهبری فرمود: آقای ما اجازه نمیدهد که در خانه، غیر از برنج کوپنی استفاده کنیم و آن هم کفاف خوراک ما را بیش از یک بار در هفته نمیدهد.» حجتالاسلام والمسلمین سیدعلی اصغر باقیزاده: «زمانی که مقام معظم رهبری در ایرانشهر تبعید بودند، در ساختمانی که یک اتاق و یک آشپزخانه داشت زندگی میکردند. همین مکان کوچک هر روز پذیرای تعداد زیادی از مهمانانی بود که از راههای دور و نزدیک به آن جا میآمدند. من هم توفیق داشتم که در آن روزها به دیدن ایشان بروم. چون به ایرانشهر رفتم وآقا را زیارت کردم، دیدم که تک و تنهایند و کسی کمک کار ایشان نیست. تصمیم گرفتم چند روز در آنجا بمانم و به معظملَه کمک کنم. در تمام روزهایی که من در محضر آقا بودم، غذای ایشان و مهمانها سیب زمینی، نیمرو و تخم مرغ آب پز بود.» برخی نشریات کشورمان با انتشار خاطرهای به بیان مشی سادهزیستی رهبر معظم انقلاب پرداختهاند که عینا نقل میشود: آقای دکتر حداد عادل تعریف میکردند در سال 77 یک خانمی زنگ زده بود منزل ما که میخواهیم برای خواستگاری بیاییم منزل شما. خانم ما گفته بود که بچه ما فعلا سال چهارم دبیرستانه و می خواهد کنکور بده. اون خانم گفته بود که حالا نمیشه ما بیاییم دختر را ببینیم. خانم ما گفته بودند نمیشه. خانم ما گفته بود اصلا شما خودتان را معرفی کنید من نمیدونم چه کسی میخواهد بیاید. اون خانم گفته بود من خانم مقام رهبری هستم. خانم ما از هولش دوباره سلام و علیک کرده بود و گفته بود ما تا حالا هر کسی آمده بود رد کردیم، صبر کنید با آقای دکتر صحبت میکنم بعد شما را خبر می کنم. بعدا تماس گرفتند که ما حرفی نداریم شاید اینها آمدند نپسندیدند و برای اینکه دختر هوایی نشود بهتر است هماهنگی کنیم بیایند در دبیرستان بچه را ببینند بچه هم متوجه نشود چه کسی آمده او را ببیند و قرار گذاشتیم در دفتر دبیرستان که خانم من هم مدیر دبیرستان هدایت هم بود، ساعتی را خانم هماهنگ کرد و خانم آقا تشریف آوردند و در دفتر نشسته بود و گفته بود که من با دخترم صحبت می کنم وقتی که صدایش کردند بعد شما او را ببینید، او را دیدند دختر هم رفت سر کلاس، خانم آقا هم رفتند. چند روز گذشت که من برای کاری خدمت آقا رفتم و گفتند خانم استخاره کردند خوب نیامده و بعدا گفتم که خدا را شکر که دختر ما نفهمید که به روحیهاش لطمه بخورد. یک سال از این قضیه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند که دوباره میخواهیم بیاییم. خانم ما گفته بود خانم چی شده دوباره میخواهید بیایید. آقا گفته بود که خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و خوب نیامده خانم آقا گفته بود چون دخترتان دختر خوبی است و نمیتوانستیم بگذریم و دختر محجبه و فرهیخته و خوبی است دوباره استخاره کردم و خوب آمد، اگر اجازه بدهید بیاییم. در آن موقع دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور شرکت کرده بود. آمدند و وقتی مقدمات کار فراهم شد، قرار گذاشتیم پسر آقا و مادرش بیایند منزل ما و با یک قواره پارچه به عنوان هدیه که عروس را ببینند و گفتوگو کنند، آمدند و نشستند صحبت کردند و وقتی آقا مجتبی رفتند از دخترم پرسیدم نظرتان چیست؟ ایشان موافق بودند به او گفتم خوب فکرهایت را بکن بعد از چند روز رفتم پیش آقا، آقا فرمودند داریم خویش و قوم میشویم، گفتم چطور! گفتند اینها آمدند و پسندیدند و در گفتوگو به نتیجه رسیدهاند، گفتند نظر شما چیست؟ گفتم آقا اختیار ما دست شماست آقا گفتند نه بالاخره شما دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همینطور وضع زندگی شما وضع مناسبی است ولی ما اینجور نیست. و اگر بخواهم تمام زندگیم را بار کنم غیر از کتابهایم، یک وانت بار میشود، اینجا هم دو تا اتاق اندرون داریم و یک اتاق بیرونی که آقایان و مسوولین میآیند و با من دیدار میکنند من پول ندارم که خانه بخرم یک خانه اجاره کردهایم که یک طبقه را مصطفی و یک طبقه را مجتبی زندگی میکند، شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند میخواهد عروس رهبر شود یک چیزهایی در ذهنش نباشد. ما یک زندگی این جوری داریم شما این جوری زندگی نکردهاید، نسبتا زندگی خوبی دارید خونه دارید، زندگی دارید حالا بخواهد وارد یک زندگی این جوری شود مشکله. مجتبی معمم هم نیست می خواهد روحانی شود برود قم درس بخواند زندگی بکند همه را بگو تا بداند .من آمدم با دخترم صحبت کردم و ایشان هم قبول کرد. برگشتیم و وارد مراحل بعدی شدیم آقا یک خانهای قبل از ریاست جمهوریشان داشتند توی جنوب تهران ایشان آن را اجاره دادهاند و خرج زندگیشان را از آن در میآورند. ایشان حقوق بابت رهبری نمیگیرند و از وجوهات هم استفاده نمیکنند. خلاصه برای مراسم عقد، مهریه و اینها گفتیم کجا برگزار کنیم آقا فرمودند اولا سر مهریه و هر چی اختیار دختر شما باشد همان را مهریه دختر بذارین ولی من چون برای مردم خطبه عقد می خوانم و این سنت من بوده که بیش از 14 سکه عقد نمیخوانم تا حالا هم نخواندم اگه بخواهید می توانید بیشتر از 14 سکه هم بذارین ولی من عقد را نمیتونم بخونم چون تا حالا برای مردم نخوندم برای عروسم هم نمیخونم برید یک آقای دیگر عقد را بخواند اشکالی هم ندارد از نظر من اشکالی نداره. ما گفتیم نه آقا این که نمیشه ولی باشه حالا من صحبت میکنم با مادرش فکر نمیکنم مخالفتی داشته باشد. گفتند میتونید مراسم عقد را در تالار بگیرید ولی من نمیتونم شرکت کنم گفتم آقا هر جور شما صلاح می دانید. فرمودند میخواهید این دو تا و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید چند نفر زن و مرد میشوند نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت می کنیم ما نگاه کردیم کلا اینجا 150 الی 200 نفر بیشتر جا نمیگیرد ما حتی قوم و خویشهای درجه اولمان را نمیتوانستیم دعوت کنیم گفتیم باشد خلاصه تعدادی از اقوام نزدیک را دعوت کردیم و آقا هم همین طور از غیر فامیل نیز آقا، آقای خاتمی رییس جمهور و آقای هاشمی و آقای ناطق نوری و روسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند یک رقم غذا نیز درست کردیم. قبل از این قضیه صحبت بازار مطرح شد پسر آقا گفت که نه من انگشتر می خواهم نه ساعت می خواهم نه چیز دیگری، من هم گفتم حداقل یک حلقه که می گیرد. آقا گفتند چه کار کنم مجتبی گفت که نمیخواهم. بعد آقا یک انگشتر عقیق داشت گفتند این انگشتر را یکی برای من هدیه آورده اگر دخترتون قبول میکند من این رو هدیه میدهم به اون. اون به عنوان حلقه هدیه بده به مجتبی گفتیم باشد خلاصه آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتیم و رفتیم و به دست مجتبی هم گشاد بود دادیم یک انگشترسازی و 600 تومان هم دادیم تا انگشتر را کوچکش کند خلاصه خرج حلقه دامادمان شد 600 تومان این شد حلقه داماد. به آقا گفتم تو همه این مسائل احتیاط کردیم دیگر لباس عروس را بسپار به دست ما آقا فرمودند دیگر آنرا طبق متعارف حساب کنیم ما داشتیم تو همان ایام عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس داشتیم که برای عروسمان سفارش داده بودیم بدوزند خلاصه قبل از آنکه عروسمان استفاده کند همان شب دخترمان استفاده کرد آقا گفتند من یک فرش ماشینی می دهم شما هم یک فرش و مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو تا پیکان از ما بود و دو تا پیکان هم از اقوام آقا مراسم در خانه ما طول کشید. تا آمدند عروس را ببرند خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بودند بیایند. مراسم تا حدود ساعت یک طول کشیده بود تا اینکه ما عروس را آوردیم خانه دیدیم آقا همینطور بیدار نشستهاند منتظرند که عروس را بیاورند گفتند من اخلاقا وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروسمان قدم میذاره تو خونه ما تو فامیل ما من هم بدرقهاش کنم هم به اصطلاح خوش آمد بگم اون نگه که برای من ارزشی قائل نبودند. ما تعجب کرده بودیم فکر نمی کردیم آقا تا اون موقع شب بیدار باشند به خاطر اینکه عروسش را می خواهند بیاورند. خانواده آقا چون اون شب سرشون شلوغ بود غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند که آقای دکتر امشب شام هم نداشتیم من یکی از این پاسدارها را صدا کردم گفتم شما خوردنی چیزی ندارید یکی از پاسدارها گفت غیر از یک کمی نون چیز دیگه نداریم آقا فرموده بودند بیاور حالا یک چیزی می خوریم بعد هم که دختر وارد شد آقا نشستند و چند دقیقهای برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خونه عروس را بدرقه کردند خوش آمد گفتند بعد برگشتیم حالا رعایت اداب حتی تا چنین جایگاهی، اینها از برکت انقلاب اسلامی از برکت خون شهدا است. ایشان دستور دادند حتی از ریزترین وسایل دفتر چون مال بیتالمال است استفاده نشود. حتی وقتی مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد اجازه ندادند از وسایل دفتر استفاده شود اولین عکس از منزل محقر امام خامنه ای برای اولین بار درادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |

جریده ادب:ویلیام هیلی سولیوان آخرین سفیر آمریکا در ایران، روز 20 فروردین 1356 به عنوان سفیر آمریکا در ایران تعیین شد و روز 18 خرداد در شرایطی که شاه در سرمایه گذاری مالی خود برای کمک به پیروزی مجدد جمهوریخواهان آن کشور شکست خورده بود، 1 وارد تهران شد. سولیوان در شرایط ادامه انتشار مقالات تمسخرآمیز مطبوعات متمایل به دموکراتها در آمریکا علیه حکومت ایران به خاطر حمایت مالی بی فرجام محمد رضا پهلوی از رقیب جمهوریخواه جیمی کارتر در انتخابات ریاست جمهوری آن کشور، به تهران می آمد.
شاه در آستانه برگزاری انتخابات سال 1355 آمریکا 120 میلیون دلار از طریق اردشیر زاهدی سفیر خود در واشنگتن در اختیار ستاد انتخاباتی جمهوریخواهان قرار داده بودتا به پیروزی جرالد فورد رقیب جیمی کارتر کمک کند.( 2 )این کمک ها خشم دمکراتها را برانگیخت به طوری که «برژینسکی» رئیس آینده شورای امنیت در حکومت کارتر در همان زمان رفتار زاهدی را «مایه ننگ» نامید.( 3 )

سولیوان دمکرات که هنگام ورود به تهران 56 ساله بود، پیش از این، سفارت آمریکا در لائوس و فیلیپین را بر عهده داشت. او که روز 20 فروردین 1356 به سمت سفارت آمریکا در ایران تعیین شده بود قبل از ورود به ایران، دیداری توضیحی تشریحی با سایروس ونس وزیر امور خارجه وقت آمریکا داشت.
سولیوان در مورد آن دیدار چنین می نویسد: در نخستین ملاقات با ونس از وی پرسیدم که دلیل انتخاب من برای پست سفارت در کشوری که هیچ گونه تجربه و سابقه ای درباره آن ندارم چه بوده است؟ وزیر خارجه در پاسخ گفت: علت انتخاب من سولیوان به این سمت این بوده است که برای پست سفارت ایران در جست و جوی دیپلماتی بوده اند که در کشورهایی که با حکومتهای متمرکز و استبدادی اداره می شوند تجربه کافی داشته و بتواند با یک زمامدار مقتدر و خودکامه کار کند. ( 4 )
سولیوان سفیر جدید آمریکا در ایران طبق یک رسم معمول قبل از آمدن خود به محل تازه مأموریت، به ملاقات با کارتر فراخوانده شد. وی در این مورد نیز می نویسد:
کارتر در صحبت خود بر اهمیت استراتژیک ایران به عنوان متحد قابل اعتماد برای آمریکا تاکید کرد .کارتر همچنین اهمیت ایران را به عنوان یک عامل ثبات برای امنیت منطقه حساس خلیج فارس مورد تأکید مجدد قرار داد و در خاتمه موضوع قیمت نفت و سایر مسائل مورد علاقه بین ایران و آمریکا را متذکر شد.

ویلیام سولیوان دیپلماتی بود که به قول خودش نه اطلاعات دقیقی نسبت به ایران داشت و نه مایل به پذیرفتن این مأموریت بود.( 5 )
در طول مأموریت دیپلماتیک ویلیام سولیوان در تهران نظام حکومتی شاه بر اثر انقلاب اسلامی ایران فرو ریخت و محمد رضا پهلوی به تصور آنکه آمریکائیها تعمداً از وی در برابر موج انقلاب حمایت نکردند، بیش از پیش به سیاستهای دمکرات در واشنگتن و نقش سفیر آنها در تهران بدبین شد.
این در حالی بود که دولت کارتر هر چه در توان داشت برای حفظ رژیم شاه به کار بست و حتی در ماههای قبل از سقوط رژیم پهلوی طرح کودتای نظامی برای جلوگیری از پیروزی انقلاب اسلامی ایران را نیز مد نظر قرار داده بود. ( 6 )اما در عین حال سولیوان نیز خود در برابر امواج انقلاب به بیهوده بودن تلاش برای حفظ رژیم پهلوی معتقد شده بود و سقوط شاه را غیر قابل اجتناب می دانست.( 7 )
هنگام ورود سولیوان به تهران بیش از 35 هزار آمریکایی در ایران سرگرم کار بودند. مأموریت سولیوان با تسخیر سفارت آمریکا در آبان 1358 و ماجرای گروگانگیری کارکنان آن پایان یافت. در جریان گروگانگیری، سولیوان در تهران نبود. او پیش از وقوع این رویداد به واشنگتن رفته بود.

او قبل از بازگشت به آمریکا و در کشاکش انقلاب، در فراری دادن 32 دیپلمات اسرائیلی که در سفارت آن کشور در تهران مستقر بودند نیز نقش اصلی را داشت. وی اسرائیلی ها رابا یک پرواز ویژه همراه با اتباع آمریکا از ایران خارج کرد.( 8 )
سولیوان در کتاب 296 صفحه ای خود «مأموریت ایران» درباره ریشه های انقلاب اطلاعاتی به دست داده و نوشته است که با «برژینسکی» مشاور ویژه کارتر در قبال اوضاع ایران اختلاف نظر داشته و برژینسکی اتهامات او را نپذیرفته است. درباره اختلاف نظر سولیوان و برژینسکی، ژنرال هایزر فرستاده نظامی کارتر به ایران در جریان انقلاب در کتاب خاطرات خود درباره این مأموریت مطالب متعدد نوشته است.
سولیوان جانشین ریچارد هلمز (مدیر اسبق سیا) در تهران شده بود که از 1351 سفیر آمریکا در ایران و از دوستان شاه بود. ریچارد هلمز روز 26 اسفند 1351 ، یک هفته پس از عزیمت «ژوزف فارلند» سفیر اسبق آمریکا، وارد تهران شد و در 5 دی 1355 یک هفته قبل از ورود کارتر به کاخ سفیددر پی اتمام مأموریتش تهران را ترک کرد. از آن زمان تا ورود سولیوان به تهران، سفارت آمریکا به مدت 5 ماه و نیم بدون سفیر بود.
پانوشت ها:
1 - جیمی کارتر در انتخابات آبان 1355 آمریکا بر رقیب جمهوریخواه خود جرالد فورد به پیروزی دست یافت و در اول ژانویه 1977 دی 1355 به عنوان سی و نهمین رئیس جمهور آمریکا وارد کاخ سفید شد.
2 - به بخش اسناد مربوط به اردشیر زاهدی در سایت مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی مراجعه شود.
3 - سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی، عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر البرز، ص 462.
4 - روزشمار روابط ایران و آمریکا، مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی، ص 240.
5 - آخرین سفر شاه، ویلیام شوکراس، عبدالرضا هوشنگ مهدوی، ص 26.
6 - فصلنامه مطالعات تاریخی، ویژه نامه 22 بهمن، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، مقاله گوادلوپ، ص 240.
7 - فصلنامه، همان، ص 239.
8 - آخرین سفر شاه، همان، ص 181.
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
جریده ادب: کنفرانس گوادلوپ، اشاره به گردهمایی سه روزه سران 4 کشور اروپایی یعنی فرانسه، انگلستان، آمریکا و آلمان در جزیره ای به این نام در سال 1357 است. در این کنفرانس که از 14 تا 17 دی ماه 1357 و در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی ایران ترتیب یافت، رهبران 4 کشور غربی سیاست خارجی خود را در زمینه چند بحران مهم جهانی از جمله انقلاب اسلامی ایران با یکدیگر هماهنگ ساختند.
گوادلوپ کجاست؟
گوادلوپ نام جزیره ای کوچک در شرق دریای کارائیب و غرب اقیانوس اطلس است. این جزیره با حدود 1800 کیلومتر مربع وسعت و 360 هزار نفر جمعیت دارای آب و هوایی گرم و مرطوب و پر باران است . در اواخر قرن پانزدهم میلادی توسط کریستف کلمب کشف شد و از اوایل قرن نوزدهم میلادی جزو مستعمرات فرانسه شد. در پایان جنگ دوم جهانی فرانسه به شهروندان آن حقوقی برابر با فرانسویان داد و یکی از ایالات ماوراء بحار فرانسه شد.
به همین دلیل یک فرماندار انتصابی از فرانسه زمامدار این جزیره است و 3 نماینده و 2 سناتور همواره از گوادلوپ در مجلسین فرانسه حضور دارند. مردم گوادلوپ کاتولیک، پول آنها فرانک و زبان رسمی و رایج آنها فرانسه است که با خط لاتین نوشته می شود. شهرک «باستر» با حدود 20 هزار نفر جمعیت، مرکز این جزیره محسوب می شود و پنبه، نیشکر، قهوه و موز، مهمترین محصولات آن به حساب می آید.
شرایط ایران در آستانه اجلاس گوادلوپ
در نیمه دوم سال 1357 ، مدارس و دانشگاهها در جریان انقلاب اسلامی تعطیل بودند، اعتصاب در سراسر کشور برقرار بود. صدور نفت متوقف شده بود، تظاهرات خشم آلود مردمی همه روزه در شهرها جریان داشت. جریان برق غالباً قطع بوده و توزیع نفت و بنزین به حداقل رسیده بود. مطبوعات در اعتراض به حاکمیت اختناق و سانسور، تعطیل و در اعتصاب بودند. اکثر پروازهای داخلی و خارجی به دلیل اعتصاب کارکنان فرودگاه مهرآباد لغو شده بود.
بسیاری از سربازان به فرمان امام خمینی از پادگانها فرار کرده و یا از دستور مافوق برای کشتار مردم امتناع می ورزیدند. دولت های کم دوام شاه در برابر مردم تاب مقاومت نداشته یکی پس از دیگری ساقط می شدند.آموزگار در 5 شهریور جای خود را به شریف امامی داده و او نیز در 14 آبان جای خود را به دولت نظامی ازهاری سپرده و این دولت نیز در 16 دی ماه همزمان با تشکیل اجلاس گوادلوپ سقوط کرده و شاه به عوامل جبهه ملی متوسل شده بود.
مع الوصف غلامحسین صدیقی از پذیرفتن دستور شاه برای تشکیل کابینه امتناع ورزید و بختیار بار این مسؤولیت را در واپسین روزهای حیات رژیم شاه برعهده گرفته بود. مع الوصف وی از کمترین حمایت مردمی برخوردار نبود و به عنوان زائده رژیم شاه تلقی می شد.
در چنین وضعیتی و بخصوص در آستانه خروج شاه از کشور، اکثر دولت های جهان خود را برای تعامل با دولتی که مولود انقلاب مردم ایران باشد آماده کرده بودند. این ذهنیت حتی بر اجلاس گوادلوپ نیز سایه افکنده بود.
تشکیل اجلاس گوادلوپ
در اوائل دی 1357 والری ژیسکاردستن رئیس جمهور فرانسه از سران دولت های آمریکا، انگلستان و آلمان درخواست کرد به گوادلوپ سفر کنند تا به طور غیر رسمی راجع به بحرانهای بین المللی با یکدیگر به بحث و تبادل نظر بپردازند.
در آن زمان تبعات کودتای کمونیست ها در افغانستان، خشونت های فزاینده نژادی در آفریقای جنوبی، اشغال نظامی کامبوج توسط ارتش ویتنام و مهمتر از همه آنها انقلاب اسلامی ایران مهمترین دغدغه سیاسی رهبران کشورهای غربی محسوب می شد. این دغدغه خاطر برای ژیسکاردستن که کشورش میزبان امام خمینی رهبر انقلاب بود نیز بیشتر وجود داشت.
ژیسکاردستن آن گونه که در خاطرات خود می گوید هنوز باور نداشت که کار شاه به پایان رسیده است. او گزارشهای ارسالی «رائول دلای» سفیر فرانسه در تهران را که تأکید می کرد راهی جز خروج شاه از کشور وجود ندارد «بدبینانه» خوانده و به همین دلیل برای آگاهی از اوضاع ایران «میشل پونیاتوسکی» فرستاده ویژه خود را که دوست شاه نیز بود، به تهران اعزام کرده بود.
از این رو وقتی گزارش های پونیاتوسکی را نیز با جمع بندی سفیر فرانسه یکسان یافت، در یک سردرگمی سیاسی دعوتنامه هایی برای جیمی کارتر رئیس جمهور آمریکا، جیمز کالاهان نخست وزیر انگلستان و هلموت اشمیت صدراعظم آلمان فرستاد و آنها را به گوادلوپ دعوت کرد تا به مشورت پرداخته، راهبردهای سیاسی خود را با آنها همسو سازد و چاره مشترکی برای حفظ منافع خویش در ایران بیابند.
این عده روز 14 دی 1357 وارد گوادلوپ شدند و سپس به محل تشکیل اجلاس که آلاچیقی در کنار دریا بود رفتند. در این نشست حساسیت شرکت کنندگان راجع به مسائل ایران به مراتب بیشتر از سایر مسائل و بحرانهای بین المللی بود. بحث های مربوط به ایران، ابتدا با سخنان جیمزکالاهان آغاز شد.:
شاه از دست رفته و دیگر قادر به کنترل اوضاع نیست. راه حل واقعی برای جانشینی او هم وجود ندارد. مردان سیاسی که در میدان مانده اند توانایی های محدودی دارند. به علاوه بیشتر آنها با رژیم ارتباطاتی داشته اند و آلوده به مسائل و مشکلات این رژیم هستند. آیا ارتش می تواند در این میان یک نقش انتقالی ایفا کند؟ نه! ارتش فاقد تجربه سیاسی است و فرماندهان آن هم به شاه وفادارند.
ژیسکاردستن درابتدا تحت تأثیر اظهارات شاه به «پونیا توسکی» فرستاده ویژه کاخ الیزه، صرفاً تحلیل های محمدرضا پهلوی را مطرح کرد. او گفت: خطر سقوط شاه و احتمال مداخله شوروی، مهمترین عللی هستند که باید دولت های غربی در جلوگیری از وقوع آنها بکوشند. شاه از من تقاضا کرده است برای کاستن از فشار شوروی، به طور مشترک اقدام کنیم. به نظر من لازم است از طرف سران به شوروی هشدار داده شود تا شوروی ها بدانند که این سران مستقیماً درگیر و نگران اوضاع هستند. باید از شاه پشتیبانی شود. زیرا با وجود اینکه، او تنها ضعیف شده، ولی دید واقع بینانه ای! به مسائل دارد و تنها نیرویی است که در برابر جریان مذهبی، ارتش را در اختیار دارد.
از طرف دیگر این امکان وجود دارد که مشکلات فزاینده اقتصادی، در سطح طبقه متوسط که تعداد آنها در تهران زیاد است و از نفوذ قابل توجهی هم برخوردارند تغییراتی به وجود آورد و ابتکار سیاسی آنها را در آینده ممکن سازد.
مع الوصف گزارش های مستندی که در روز شروع کنفرانس و روزهای پس از آن به گوادلوپ رسید، به تدریج رئیس جمهور فرانسه را به قضاوت های واقع بینانه ترسوق داد. او معتقد بود کارتر باید برای تثبیت دولتی که پس از رفتن شاه از کشور در ایران شکل می گیرد، به تماس با امام خمینی به عنوان راه حل نهائی متقاعد گردد. کارتر به خروج شاه متقاعد شده بود ولی تنها دولت بختیار را به عنوان دولت قانونی پس از شاه به رسمیت می شناخت.او پذیرفته بود که شاه دیگر نمی تواند در ایران بماند ولی به اراده ارتش برای تحکیم موقعیت بختیار همچنان اعتماد داشت. او اعتقاد داشت فرماندهان نظامی نخواهند گذاشت انقلاب به پیروزی برسد ولی مایل به کودتای آنان نیز نبود.کارتر به سولیوان سفیر آمریکا در تهران نیز اعتماد چندانی نداشت و ژنرال هایزر را برای بررسی اوضاع و واداشتن ارتش به تبعیت از بختیار به تهران فرستاده بود.
کارتر در سخنان خود گفت:«شاه دیگر قادر به ماندن و ادامه حکومت نیست. زیرا مردم ایران به هیچ روی خواهان او نیستند. به علاوه دولت یا دولتمردان وجیه المله دیگری برجای نمانده تا حاضر به همیاری و همکاری با او باشد».کارتر تا آنجا پیش رفت که هرنوع امکان موفقیت شاه را منتفی دانست و رهبران غرب را به اندیشیدن پیرامون آینده ای که در آن نظام سلطنت قطعاً جایی نخواهد داشت دعوت کرد این در حالی است که وی یک سال پیش از آن در سفر به تهران و پس از ملاقات با شاه تأکید کرده بود که شاه، ایران را به جزیره ثبات در منطقه تبدیل کرده است. 7
هلموت اشمیت صدراعظم آلمان نیز اگرچه بیش از سایر هم پیمانان نگران منافع اقتصادی در کشورش در ایران بود ولی اعتقادی به باقی ماندن شاه در کشور نداشت.سران کشورهای آمریکا، آلمان، انگلیس و فرانسه پس از 3 روز گفتگو و مشورت راجع به تحولات ایران به این نتیجه رسیدند که باقی ماندن شاه در ایران سبب تداوم بحران خواهد بود. مع الوصف هیچ یک حاضر نبودند که در صحن بین المللی«گوادلوپ» به عنوان مرکز تبانی غرب برای سقوط شاه یا زمینه ساز پیروزی انقلاب اسلامی ایران شناخته شود.پس از پایان اجلاس گوادلوپ، کارتر به توصیه ژیسکار دستن و همچنین همراهان خود از جمله سایر وس ونس وزیر خارجه و برژینسکی مشاور امنیت ملی آمریکا، تصمیم گرفت امام خمینی را به وضعیتی میان سقوط رژیم شاه و پیروزی انقلاب اسلامی متقاعد سازد. او این وضع را در حفظ دولت بختیار جستجو می کرد. به همین دلیل یک روز پس از پایان اجلاس 18 دی پیغام خود را به طور غیرمستقیم و توسط دو تن از مقامات فرانسوی به اطلاع امام خمینی رساند.
او در پیام خود از امام خمینی خواست تا تمام نیرو و اهتمام خویش را جهت جلوگیری از مخالفت مرد م علیه بختیار به کار بندد وی در این پیام به قطعی بودن خروج شاه اشاره کرد و سپس تهدید کرد که «تهاجم به بختیار به مثابه قماری است که تلفات فراوانی برجای خواهد گذاشت و وخامت اوضاع به مداخله ارتش خواهد انجامید.»
امام در پاسخ درخواست کارتر را قاطعانه رد کردند و فرمودند:
«..پیام آقای کارتر دو جهت داشت یکی موافقت با دولت بختیار یا دست کم سکوت در شرایط فترت موجود و دوم راجع به احتمال کودتای نظامی یا پیش بینی وقوع آن. در باب موضوع اول امام تأکید کرد که همه مصایب و خونهای ریخته شده ملت برای رهایی از زیر بارگران سلسله پهلوی است.
ملت ما حاضر نیست با دولت بختیار به عنوان میراث شاه و یا با تدابیری چون تشکیل شورای سلطنت که همه آنها غیرقانونی است، کنار آید. اما درباره حفظ آرامش ما بارها تأکید کرده ایم که همواره خواهان مملکتی آرام و با ثبات بوده ایم. اما با وجود شاه آرامش هیچ گاه باز نخواهد گشت.
آقای کارتر اگر حسن نیت دارند می بایست از پشتیبانی کودتا یا دخالت در امور ایران دست بکشند، تا خواسته مشروع ملت محقق گردد و آرامش و ثبات دائمی برقرار شود. ملت ایران نیز از کودتای نظامی هیج هراسی به خود راه نخواهد داد. زیرا چندین ماه است که رژیم با خشونت و قهر و غلبه نظامی و با حادترین شکل آن با مردم رفتار کرده است.مردم ایران برای من پیام فرستاده اند که در صورت بروز کودتای نظامی باید حکم جهاد مقدس داد. من کودتا را نه به صلاح ملت ایران می دانم و نه به صلاح ملت آمریکا. اما اگر چنانچه کودتایی صورت پذیرد ملت ایران از چشم شما خواهد دید. من به حکم این که یک روحانی هستم همیشه مصلحت بشر را در نظر می گیرم. لذا به شما توصیه می کنم که جلوی این خون ریزی ها را بگیرید و ایران را به حال خود واگذارید. در این صورت است که نه تسلیم شرق خواهد شد و نه تسلیم غرب.
ملت را به حال خود واگذارید تا من از اشخاص پاکدامن برای انتقال قدرت، یک شورای انقلاب تأسیس کنم تا امکانات مناسب جهت به ثمر نشستن حکومت مبعوث ملت انجام پذیرد، در غیر این صورت امید به آرامش نیست.اکنون در سازمان نیروهای مسلح ایران اختلاف عمیق و اساسی بروز کرده است و در صورت کودتای بسیاری را ارتشییان که به ما پیوسته اند این تلاش را در نطفه خفه خواهند نمود... 8 ».
روز 21 دی سایروس ونس وزیرخارجه آمریکا و سخنگوی 4 کشور شرکت کننده در کنفرانس گوادلوپ به روزنامه نگاران اظهار داشت:
«شاه در نظر دارد تعطیلات خود را در خارج از ایران بگذارند و دولت ایالات متحده نیز این تصمیم شاه را تأیید می کند. آمریکا احساس می کند که شاه دیگر در آینده ایران نقشی ندارد.» 9
در همین روز «آنتونی پارسونز» سفیر انگلستان در ایران با اطمینان از خروج قطعی شاه قصد ترک ایران را داشت. وی می گوید: «در این دیدار خداحافظی، شاه نظر مرا راجع به سرنوشت خودش جویا شد. من گفتم او را در وضعی می بینم که آمریکاییها برای آن اصطلاح « no.win » (وضعیتی که در آن امیدی به پیروزی وجود ندارد) به کار می برند و اضافه کردم هر روز که شما بیشتر در کشور بمانید بختیار مثل برفی که در آب افتاده باشد، تحلیل خواهد رفت، اگر کشور را ترک کنید شانس کمی برای بازگشت خواهید داشت. زیرا بختیار توانایی برقراری نظم و استقرار حکومت خود را ندارد... طوفان انقلاب ایران را فرا گرفته و همه نهادهای قانونی را کنار زده است.... 10
سران دولت های غربی در گوادلوپ به خوبی از قدرت انقلاب مردم و از سقوط قریب الوقوع شاه و رژیم تحت الحمایه او با خبر بودند. از این رو در موضعی انفعالی و در وضعیتی که کمترین امیدی به بقای شاه نداشتند، ناگزیر شدند با رفتن او از کشور موافقت کنند. در واقع کنفرانس گوادلوپ تحت الشعاع اراده ملت ایران قرار داشت والا قدرت های غربی چیزی در حمایت همه جانبه خود از رژیم شاه کم نگذاشتند.
به قول فردوست «کارتر تا آنجا که می توانست از رژیم او و از خود او پشتیبانی کرد. کارتر به تهران آمد و آن نطق کذائی را سر میز شام کرد که حداکثر حمایت از محمدرضا بود. کارتر حتی با تلفن های روزمره تلاش کرد محمدرضا را از نظر روحی آماده حداکثر مقاومت کند ولی محمدرضا آمادگی نداشت. کارتر آنچه را که لازم بود در حمایت از شاه انجام داد. او نمی توانست برای حمایت از محمدرضا در ایران قشون پیاده کند. 11
نه آمریکا نه سایر دولتهای غربی، هیچ گونه کوتاهی در حمایت از شاه نداشتند. ولی مشکل آنها این بود که هیچ برنامه ای برای نجات شاه و رژیم او نداشتند و موج فراگیر انقلاب آنها را دچار استیصال و سردرگمی کرده بود. حضور آنها در گوادلوپ نمایانگر آخرین تلاش های بی هدف و مایوسانه آنها برابر انقلاب اسلامی بود. به همین دلیل بود که قوی ترین متحدان غربی بهترین راه را در خروج او از کشور دیدند. از این رواست که پیروزی انقلاب را مظهری از ناکامی غرب می شمارند.
پانوشت ها:
1 - کودتای خونین «نورمحمد تره کی» در افغانستان در هفتم اردیبهشت 1357 به وقوع پیوست.
2 - کامبوج در جنوب شرقی آسیا در نخستین روزهای سال 1979 میلادی دی 1357 به اشغال نظامیان ویتنامی درآمد.
3 - قدرت و زندگی، والری ژیسکاردستن، پیک نشر، 1368 ص 101.
4 - در گوادلوپ چه گذشت، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1380.
5 - راه انقلاب، شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی، کمیته پژوهش و مطالعات ستاد دهه فجر، ج 1 ص 408
6 - راه انقلاب، همان، ص 409
7 - هفت هزار روز تاریخ ایران و انقلاب اسلامی، بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی، ج 2 ، ص 775.
8 - به نقل از صحیفه امام، جلد 5 ، ص 376.
9 - سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی، عبدالرضا هوشنگ مهدوی، نشر البرز، ص 459.
10 - خاطرات دو سفیر، سولیوان و پارسونز، نشر علم، 1357 ، صص 409 405.
11 - ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، فردوست مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، ج اول، ص 599.
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
جریده ادب:در تاریخ 49/4/9 ساعت 20 ، در باشگاه ایران کریم راننده مادر والاحضرت محمود رضا و حمید رضا بطور خصوصی اظهار می داشت: شب گذشته، والاحضرت حمید رضا جواب سلام دربان باشگاه را نداده و علتش دیر شدن تریاکش بوده و حال جواب دادن به کسی را نداشت. به او گفته شد: مگر تریاک می کشد؟ گفت: حمید رضا قبلاً دچار هروئین شده بود و نزدیک بود از بین برود. یک شب دایه حمیدرضا جلو شهبانو را می گیرد و می گوید: مگر حمیدرضا برادر شاه نیست؟ اگر هست، چرا جلو این مریضی را نمی گیرد، دارد از بین می رود. شهبانو هم به عرض شاهنشاه می رساند و شاهنشاه هم دو سال پیش به تیمسار نصیری دستور می دهد که حمیدرضا را بدون سر و صدا بگیرند در یک جای دور افتاده ای بستری کنند، شاید هروئین را ترک کند.
تیمسار نصیری هم دو نفر از کارمندان سازمان را مأمور این کار می کند و حمید رضا را یک شب که از یک بار بیرون می آمده، می گیرند و به یک خانه دور افتاده می برند و مشغول معالجه کردنش می شوند و تا دو ماه کسی از او خبری نداشت تا مادر حمید رضا به تیمسار نصیری ناسزا می گوید، نصیری هم اجازه می دهد تلفنی با حمید رضا صحبت بشود و موقعی که مادر حمید رضا می خواستند به شیراز بروند، اجازه حمید رضا را از شاهنشاه گرفته اند و با خود به شیراز می برند ولی دو نفر از مأموران سازمان امنیت همه جا او را تعقیب می کنند ولی زن سابق حمید رضا به نام هما نیز به شیراز رفته و یک روز حمید رضا را از دست مأموران خلاص می کند و با ماشین خودش به تهران می آید، حمید رضا را به خانه خودش می برد و بعداً مأموران سازمان او را در خانه همسر سابقش پیدا می کنند و وقتی می خواهند او را ببرند به تمام مأموران ناسزا می گوید و این جریان را به عرض شاهنشاه می رسانند این بار شاهنشاه می فرمایند حالا که خودش این طور می خواهد به حال خودش بگذارید البته دیگر هروئین نمی کشد ولی تریاک و شیره تریاک می کشد بعد هم هما را رها کرده و با خواهرزن سابق عروسی کرد.
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
جریده ادب: داستان شاه و فوزیه، حکایت شاهزادهای مصری به نام فوزیه ، دختر ملک فواد و ملکه نازلی، بزرگ شده از خاندان سلطنتی ، که بیش از یک صد و چهل سال سابقهی فرمانروایی داشت؛ و با وجود بعد مسافت، اختلافات مذهبی، مخالفت قانون اساسی ایران با ملکهی غیر ایرانی، .... مورد توجه رضا شاه قرار گرفت.
فوزیه دختری 17 ساله، زیبا و به قول برخی با شخصیت بود؛ هر چند میتوان گفت که شخصیت و محبوبیت فوزیه نه به خاطر اخلاق و نجابت اوست، بلکه به دلیل روحیه اطاعت پذیری او میباشد. اگر چه فوزیه متولد مصر و از پدری عرب به دنیا آمده بود ؛ اما خصوصیات و نژاد آلبانیایی خود را حفظ کرده و دارای پوستی سفید و چشمانی آبی نافذ بود.
نویسندهای به نام سیسل مینویسد: "اگر بوتیچلی زنده بود و میخواست تابلوی ونوس آسیا یا بهار را نقاشی کند، مدل او میتوانست فوزیه باشد "(1)
سرانجام این ازدواج صورت میگیرد، اما دوام زیادی نداشت؛ و پس چند سال فوزیه ایران را ترک و به مصر رفت و تلاشهای دربار ایران از جمله دکتر قاسم غنی برای بازگرداندن وی کارساز نیست. البته نباید نقش اردک سیاه (اشرف) را در توطئه و جدایی شاه و فوزیه نادیده گرفت. ازدواج شاه و فوزیه تحمیلی بود تا عاطفی، و بیشتر جنبه سیاسی داشت. و در میان مردم چندان با استقبال روبه رو نشده و به گونهای در رد و نکوهش آن شعرها سرودند که نمونه زیر از آن جمله است:
خیرخواهان انگلو ساکسون
دختری را به شوهری دادند
خارقالعاده نه، پس عالی است
چون که نه سیم و نه زری دادند
بل برای بقای آقایی
کلفتی را به نوکری دادند
البته در آن زمان مفتشهای شهربانی و اداره تأمینات خیلی تلاش کردند بلکه شاعر را بیابند ولی بیهوده(2) ....
*شخصیت فوزیه:
شخصیت فوزیه در خانوادهای که حساسیت، شکاکیت و خشونت ملکه نازلی (سربریدن کنیز مراکش توسط ملکه نازلی که فوزیه شاهد آن بود)، و از سوی دیگر هوسرانی و بیشخصیتی ملک فواد نمود پیدا میکند، شکل میگیرد.(3) فوزیه به دلیل توجهات بیش از حد فواد و ملکه نازلی به فاروق، عقب نشینی میکند و شخصیت درونگرا پیدا میکند. محبوبیت فوزیه نه به خاطر نجابت و اخلاق اوست بلکه به خاطر شخصیت درونگرای او بود.(4)
فردوست ظواهر و حالات فوزیه را بسیار دقیق بیان میکند؛ اما به غلط روی آن ارزشگذاری میکند. فردوست میگوید: "او (فوزیه) یک زن بسیار خجالتی بود، هر بار با کسی صحبت میکند بلافاصله صورتش قرمز میشد، چون پوست سفید داشت ناراحتیاش کاملا نمایان میشد ... "(5)
تیپ درونگرایی چون فوزیه کم کم به انزوا میگراید؛ دلیل آن هم واضح و روشن است، چون استقلال رأی نداشته و اعتماد به نفس در او کشته شده است، و نمیتواند در اجتماعات حضور داشته باشد و در جمع شرکت کند. و به همین دلیل دچار خستگی و فرار از اجتماع میشود.(6)
فردوست میگوید: "فوزیه به هیچ وجه با مستخدمین ایرانی سر و کار نداشت، محرم او یک کلفت مصری بود، که با خود آورده بود، تنها هم صحبت او همین کلفت بود، و تلاش نمیکرد میان ایرانیان دوست پیدا کند و با خانواده شاه و خواهران محمدرضا پهلوی خیلی سرد برخورد میکرد. اصولا طبیعتش این طور بود، و تعمدی در کار نبود، ولی شمس و اشرف بر اساس وظیفه روزانه چند دقیقه به دیدار او میآمدند، محسوس بود که فوزیه هیچ لذتی از مصاحبت آنان نمیبرد؛ فوزیه به هیچ وجه در مسائل اجتماعی شرکت نمیکرد، و در حضور جمعیت بسیار ناراحت میشد ".(7)
از مطالب فوق هویدا است که فوزیه به سبب ضعف شخصیتی و عدم اعتماد به نفس و نیز به دلیل شرایط سوء تربیتی گذشته، تنها با کسانی ارتباط برقرار میرکد که قبلا آنان را پذیرفته است، مانند سفیر مصر و همسرش و کلفت مصری.(8)
فوزیه زمانی که به ایران میآید، علیرغم خشونت و ایرادهای بنیاسرائیلی ملکه مادر، بلافاصله در دل رضا خان جای میگیرد، رضا خان قلدر که از اطاعت به عنوان یک عنصر ارزشی یاد میکند، آن را در قالب فوزیه میبیند و او را مورد محبت قرار میدهد.
* شخصیت محمدرضا:
محمدرضا پهلوی، فرزند دوم خانواده نظامی ، در 4 آبان 1298 ش به دنیا آمد، فرزند اول خانواده (شمس) سه سال پیش از وی، اشرف همزمان با محمدرضا و علیرضا سه سال بعد از وی به دنیا آمد. هنگام تولد محمدرضا ، رضا خان فقط یک قزاق بود.(9)
محمدرضا به دلیل مشغله زیاد پدر، در یک فضای کاملا زنانه و تحت قدرت مادرش، بزرگ شد، او با داشتن مادری قوی و با خصوصیات تندخویانه و سرسخت، حامی قویی داشت. او خود در این مورد میگوید: "من شخصا دین بیحسابی به مادر دارم ".(10)
شخصیت محمدرضا در نخستین سالهای زندگی خود، در خانهای شکل گرفت و پرورش یافته بود که ساکنان آن را عمدتا زنان تشکیل میدادند، خواهر بزرگش سه سال قبل از وی متولد شده بود و عزیز در دانه مادرش بود. محمدرضا با اشرف پیوند ویژهای داشت. مادر و خواهرانش همواره به عنوان حامیان او به حساب میآمدند و اینها نقش اصلی را در تعلیم و تربیت وی داشتند و عامل مهمی در جذب و یا طرد وی به سوی مسائل مختلف محسوب میشدند؛ اما پدرش ، رضا خان ، منشاء ترس و وحشت بود.(11)
رضا خان پس از رسیدن به قدرت (پادشاهی) ، 7 سال پس از تولد محمدرضا ، رسما به عنوان شاه ایران تاجگذاری کرد، وی در این مراسم محمدرضا را که از لحاظ جثه و بنیهی بدنی از سایر خواهران و برادران خود ضعیفتر بود به ولیعهدی برگزید؛ و بدین ترتیب تحولی اساسی در زندگی محمدرضا پدید آمد.(12)
به دستور رضا شاه، محمدرضا از مراقبت و توجهات مادر و خواهرانشان دور شد و در کاخی جداگانه و به گونهای بسیار مقرراتی زندگی را آغاز نمود تا به عنوان پادشاه آینده تعلیم ببیند. هدف رضا خان این بود که محمدرضا را از محیط زنانه بیرون بیاورد و در یک محیط مردانه تربیت کند.(13)
محمدرضا در خصوص تربیت دو گانه خود میگوید:
"من تا زمان ولیعهدی با مادرم و برادران و خواهران خود زندگی میکردم ولی بعد از تاجگذاری به دستور پدرم از آنجا جدا شدم و پدرم دستور داد که تحت تربیت خاصی که آن را تربیت مردانه نام نهاد قرار گیرم "(14)
این دوری محمدرضا از کانون خانواده، ابتدا یک سلسله بیماری مرگباری را برای وی پدید آورد و در مدت کوتاهی پس از جدایی از مادر به بیماری تیفوئید مبتلا شد. رضا خان محمدرضا را در هفت سالگی به مدرسه نظام ابتدایی فرستاد ـ که در همین مدرسه با فردوست آشنا شد ـ اما جدایی فیزیکی به هیچ وجه نتوانست پیوستگی روانی و عاطفی او را از بین ببرد.
این نکته قابل تأمل است که محمدرضا در تمام عمرش تحت نفوذ مادر و خواهرانش قرار گرفت، و تمایل به دختران و زنان نیز از این قضیه سرچشمه میگیرد.(15)
رضا خان برای تداوم قدرت و انتقال آن به محمدرضا، افراط را به کار برد و نسبت به شکلگیری و رشد شخصیت محمدرضا سختگیر و مواظبت بیش از حد به عمل آورد، و یکی از مهمترین دلایل کند ذهنی محمدرضا در این جاست که سلطه بیش از حد رضاخان بر روی محمدرضا، او را از درگیرندگی مسائل کیفی ضعیف کرد و این حالات ذهنی او را تا دم مرگ رها نساخت. و شاه نتوانست از رعب و وحشتی که رضا شاه در ذهن او کاشته بود؛ لحظهای آسوده خاطر باشد.(16)
اصول تربیت بر پایه تحمیل و اجبار استوار نیست، چنین شیوهای فرد را به افراط و تفریط سوق میدهد چنانچه محمدرضا را ضعیف النفس اشرف را پرخاشگر ساخت.
محمدرضا به دلیل خشونت و شیوههای تربیتی خشن پدر، و همچنین مواظبت بیش از حد و حضور دائمی در مدرسه یا محل زندگی باعث شد که در تخیل باقی بماند و ساختار هوشی او در مراحل مختلف دچار آسیبدیدگی شود و نتواند قدرت فکری و ارزیابی مسائل را داشته باشد. انگلیس و آمریکا به خوبی از این آگاه بودند و اضطراب و رشد تخیل شاه را تشدید میکردند و وی را در تمام طول سلطنتش در تخیل و اضطراب نگاه داشتند تا همیشه نابالغ بماند و نیاز به قیم داشته باشد.(17)
* انتخاب فوزیه به عنوان همسر محمدرضا:
عامل مهم ناراحتی رضاشاه زن بارگی محمدرضا بود. او در طول مدت زندگی در سوئیس به یک جوان عیاش و خوشگذران مبدل شد و نیز بعد از بازگشت به تهران، پس از تمام کارهای روزانه به دنبال دختران و زنان جوان میرفت. بنابراین رضا شاه به فکر ازدواج ولیعهد افتاد و گزینش همسر برای ولیعهد یکی از دغدغههای رضا شاه، در سالهای پایانی حکومتش شده بود.
رضا شاه در اندیشه یک ازدواج سیاسی بود که پیوند خود را با خانواده سلطنتی محکم سازد. این در حالی بودکه وی امکان انتخاب همسر برای محمدرضا در خانوادههای ایرانی سراغ نداشت. طبق قانوناساسی مصوبه زمان پهلوی "ولیعهد ایران نباید زادهی مادری از طایفه قاجار باشد " و از سوی دیگر بیشتر خا ندانهای اشرافی و سرشناس ایرانی قاجار بودند. خاندانها و طبقات نوظهور به جا مانده از خاندانهای اشرافی غیر قاجار قابلیت همسری ولیعهد را نداشتند.
موضوع دیگر که مورد توجه رضا شاه بود، ثروت و مکنت مالی خانوادهی عروس بود که خانوادههای ایرانی این ثروت قابل توجهی را نداشتند.(18)
رضا خان با توجه به این معیارها از سفیران خود در خاورمیانه میخواهد از بین خاندانهای سلطنتی در پی یافتن همسری مناسب برای ولیعهد ایران باشند؛ به دنبال درخواست رضا شاه از سفیران خود، گزارشهایی از بغداد رسید که تمام حواس دربار ایران را من توجه قاهره کرد که متن گزارش چنین بود:
"شاهزاده خانم فوزیه دختر اعلیحضرت فقید ملک فواد و ملکه نازلی میتواند همسر دلخواه والا حضرت همایون ولیعهد باشد ".(19)
محمدرضا میگوید: "ظاهرا پدرم از آن ایام عکس شاهزاده خانم فوزیه را دیده بود ... و به تفحص و تجسس حال این شاهزاده خانم زیبا پرداخته بود. نخست در نسب و دودمان وی تحقیقاتی به عمل آورد و سپس به سفیر خود در قاهره دستور داده بود با مقامات مصر تماس بگیرد و دولت مصر با خاندان سلطنتی وارد مذاکره شود ".
در پی تحقیق در خصوص فوزیه گزارش از قاهره به این شرح رسید:
"والاحضرت فوزیه در روز شنبه پنجم ربیعالاول سال 1340 موافق با پنجم نوامبر 1921 چند ماه پس از کودتای سوم اسفند ماه ایران به دنیا آمد، وی دومین فرزند علیا حضرت ملکه نازلی میباشد. فرزند اول، ملک فاروق هستند که به تازگی به جای پدر به تحت سلطنت نشسته، تکیه زدهاند، مرحوم ملک فواد توجه زیادی به تربیت فرزندان خویش داشته است... "(20)
* هدف رضا شاه از ازدواج محمدرضا و فوزیه:
محمدرضا در خصوص اقدام رضا شاه در باب ازدواج با فوزیه میگوید: ".... به نظر من پدرم از این اقدام دو منظور داشت؛ یکی آن که میخواست همسر من یک شاهزادهی اصیل و از دودمان نجیبی باشد و دوم آنکه میل داشت دربار ایران با خانوادهی سلطنتی دیگر نسبت سببی پیدا کند و روابط با یکی از کشورهای دوست و نزدیک استوار گردد ".(21)
علاوه بر اتحاد بین ایران و مصر و نیز مکنت مالی عروس، که مورد توجه رضا شاه بود؛ این ازدواج میتوانست برای رضا شاه که در جستجوی پشتوانهی شخصیتی و خانوادگی بود، این امکان را فراهم میکرد که گذشته و اصل و نسب خود را در پشت آن پنهان سازد و حداقل برای نوهی خود اصل و نسبی فراهم و مهیا سازد، خود رضا خان در دوران وزارت جنگ ، با دو دختر اشرافی قاجار ازدواج کرد، و رضا خان وجود چنین شجره نامهای را عامل اعتبار بخشیدن به خانواده میدانست.(22)
* هدف دربار مصر از ازدواج با دربار ایران:
گفتگو دربارهی ازدواج محمدرضا و فوزیه در اواخر کابینه نحاس پاشا رهبر حزب وفد در سال 1937 م در قاهره انجام شد، عدهای از رجال مصر از جمله ماهر پاشا، رییس دربار مصر ، سیاستمدار کهنه کار آن کشور، از طرفداران سرسخت این ازدواج بودند. زیرا معتقد بودند که ازدواج محمدرضا و فوزیه ، نه تنها مناسبات دو کشور را تقویت میکند بلکه از جهت برقراری کردن مسأله پیشوایی و قیادت مصر بر کشورهای اسلامی و شناخته شدن آن به عنوان دارالخلافه و امالقرای ممالک مسلمان نقش حساس دارد .
او اعتقاد داشت این ازدواج باعث پیوند و روابط خانوادگی دو خاندان سلطنتی ایران و مصر و بزرگترین موفقیت برای عالم اسلام است.
در همین زمان روزنامههای انگلیسی نوشتند: "مقصود از این ازدواج زنده کردن خلافت اسلامی و انتخاب ملک فاروق به عنوان خلیفه مسلمین است "(23)
البته در خصوص فراهم کردن زمینههای این ازدواج باید به این نکته توجه کرد که هر دو کشور ایران و مصر تحت سلطه و نفوذ انگلیسیها بودند و برخی بر این باورند که ازدواج محمدرضا و فوزیه یک اقدام سیاسی بود که با تشویق و اصرار بریتانیا صورت پذیرفت.
* نقش انگلیسیها در ازدواج محمدرضا و فوزیه:
ارتشبد فردوست در این زمینه میگوید: "... مسلما این ازدواج نقشهی انگلیسیها برای نزدیک کردن دو رژیم ایران و مصر بود، به خصوص این که پس از تولد ولیعهد (فرزند محمدرضا) ، ولیعهد آینده ایران دورگه میشود و خون ایرانی ـ مصری پیدا میکرد و این در اهداف انگلیسیها مطرح بوده است. ملک فواد پدر فوزیه ، نوکر سرشناس انگلیسیها بود، و او در زمانی که مصر هنوز مستعمر بریتانیا بود، حکومت مصر را در دست داشت و با تقویت انگلیسیها بر خود عنوان ملک نهاد. ملک فواد چند سال قبل از ازدواج محمدرضا و فوزیه فوت کرد و پسرش فاروق به سلطنت رسید. فاروق چهار خواهر و یک پسر داشت.
ازدواج شاهزاده فوزیه یک دو روز مطرح شد و احتمالا شاید برای خود رضا خان یکی دو هفته پیش از آن مطرح شده بود و این امر جنبه دیکته شدن مسأله از سوی انگلیسیها را نشان میدهد ".(24)
اما انگلیسیها بر خلاف آمریکاییها، هیجان افشای کارها و اعمال خود را ندارند و فقط در مونتاژ صحنههای تاریخی ، میتوان اهداف مورد نظر آنان را روشن ساخت.(25)
بنابراین آن طور که برخی ذکر میکنند که چون ملک فاروق قصد داشت هارونالرشید و خلیفه مسلمین باشد و تن به این ازدواج داده ، یک تبیین بسیار ساده اندیشانه به نظر میرسد.
ازدواج محمدرضا و فوزیه را نباید تنها منحصر به یک عامل و آن هم نزدیکی دو رژیم ایران و مصر کرد. شاید بتوان حدس زد ـ هر چند که تاریخ با حدس و گمان میانهی چندانی ندارد ـ که این ازدواج میتوانست تنفس خوبی برای اسراییل باشد. چون اسماعیل شروین بیگ که بعدها همسر فوزیه شد، رابط بین مصر و اسراییل بوده است.(26)
* مخالفان ازدواج:
محمدرضا تا زمانی که موافقت خاندان سلطنتی مصر با این ازدواج جلب نشده بود ، از تصمیم پدر خبر نداشت؛ سرانجام پس از اینکه دربار مصر موافقت نمود، رضا خان عکس فوزیه را به ولیعهد نشان داد و گفت: "این همسر آینده توست ، تا چند روز دیگر برای عروسی با فوزیه باید به مصر سفر کنید ".
محمدرضا میگوید: تا آن زمان همسر آیندهی خود را ندیده بودم و به همین جهت ترتیبی داده شدکه به مصر عزیمت کنم و طی دو هفته اقامت، با شاهزاده خانم فوزیه آشنا شوم... ".(27)
فاروق(پدر فوزیه) که تحت سلطهی انگلیس قرار داشت موافق این ازدواج بود. اما ملکه نازلی (مادر فوزیه) با این پیوند مخالف بود. وی ایرانیان را بدوی تر از آن میدانست که دختر عزیز خود را به آنجا بفرستد. در مصر گروهی مذهب شیعه را عامل و مانع این ازدواج معرفی مینمودندو برخی دیگر ملکه مادر را بهانه میکردند.
در ایران نیز قانون اساسی و ماده 37، که ولیعهد ایران میبایست ایرانی الاصل باشد و ولیعهد ایرانی را باید به دنیا بیاورد، عامل بحث برانگیز و مانع این پیوند قلمداد میشد.
سرانجام دولت ایران قول داد که قانونی را مجلس شورای ملی ببرد که طبق آن به فوزیه تابعیت ایرانی داده شود.
* مراسم ازدواج محمدرضا و فوزیه:
پس از توافق اولیه و ابتدایی مقرر گردید:
1. هیأتی از ایران به ریاست نخست وزیر کشور عازم مصر شود و با تقدیم هدایا از فوزیه خواستگاری کند .
2. سپس ترتیب سفر ولیعهد به اسکندریه و قاهره داده شود.
3. آیین عقد در مصر برگزار و عروسی به اتفاق مادر و خواهران و یک دسته بزرگ از ملتزمین مصری راهی ایران خواهند شد.
4. در مصر و ایران به طور همزمان جشنهای بزرگی بر پا شود.
5. به فوزیه تابعیت ایرانی داده شود و ایرانیالاصل شناخته خواهد شد .
6. ایران و مصر با یکدیگر متحد شده و قدرت سیاسی ـ اقتصادی بزرگی شکل خواهند داد.(28)
*اعلام نامزدی محمدرضا و فوزیه:
پس از توافق اولیه، رضا شاه شخصا در تاریخ 4 خرداد ماه 1317 ش تلگرافی را برای ملک فاروق میفرستد، و به وی اطلاع میدهد که آقای محمود جم ، رئیس الوزراء، و دکتر مؤدب نفیسی، پیشکار ولیعهد، برای امور مربوط به خواستگاری و نامزدی به قاهره خواهند آمد. ملک فاروق با دریافت این خبر، تلگرافی را در پاسخ مخابره مینماید. در پیام دربار مصر به دربار ایران تقاضا شده بود که با توجه به مسافرت یازدهم تیرماه ملکه نازلی به اروپا برای معالجه ، هیأتی ایرانی بهتر است در تاریخ 25 خرداد به قاهره مسافرت کند.(29)
سرانجام هیأتی از دولتمردان ایرانی از جمله محمود جم ، رییس الوزراء ، رییس هیأت اعزامی، به همراه احمد متین دفتری ، وزیر دادگستری و عدهای دیگر از دولتمردان برای مراسم خواستگاری و ترتیب تاریخ عقد و عروسی به قاهره عزیمت کردند. اواخر اسفند ماه برای مراسم عقد و فروردین ماه 1318 برای مراسم عروسی در نظر گرفته شد و ماههای تیر تا اسفند 1317 برای آمادگی برگزاری جشن در نظر گرفته شد. در دربار مصر هم همانند دربار ایران، تجمل گرایی و حرص برای مراسم جشن وجود داشت.
به هر حال مراسم نامزدی با حضور ملک فاروق ، ملکه نازلی ، فوزیه و خواهران او (شاهزاده خانم فائزه ، فائقه ، فتحیه) برگزار شد ؛ جم رییس هیأت ایرانی ، حلقه و گردنبند گرانبهای نامزدی را به گردن شاهزاده خانم هفده ساله آویخت.(30)
مراسم نامزدی به این شکل انجام شد. جم مراتب را طی تلگرافی به رضا شاه اطلاع داد و پس از 10-15 روز تشریفات ، به ایران بازگشته و خبر این نامزدی به وسیله رییس دربار شاهنشاهی در ساعت 4 بعدازظهر روز پنج شنبه 10 خرداد 1317 ، 25 ربیعالاول 1357 / 26 ماه مه 1938 بدین گونه منتشر و به اطلاع مردم رسید:
"با تأییدات خداوند متعال ، برحسب امر مبارک همایون شاهنشاهی ، رییس دربار شاهنشاهی، نامزدی والاحضرت همایونی شاهپور محمدرضا ولیعهد ایران و والاحضرت شاهزاده خانم فوزیه فرزند ملک فواد و خواهر بزرگ اعلیحضرت ملک فاروق اول پادشاه مصر، برای آگاهی عموم و اهالی کشور اسلامی اعلام میدارد "(31)
* تغییر ماده 37 قانون اساسی و برگزاری مراسم عقد:
نامزدی فوزیه انجام گرفت اما مشکل اصلی هنوز پابرجا بود. ماده 37 قانون اساسی ایران، مادر ولیعهد حتما باید ایرانیالاصل باشد. ولی فوزیه ایرانی نبود و دولت ایران همان طور که قبلا قول داده بود، باید چارهای میاندیشید.
رضا شاه دکتر متین دفتری را فراخواند و چاره کار را از او خواست، متین دفتری پس از مشورت با جمعی از قضات دیوان عالی کشور و مشورت با وزیران، لایحهای تهیه کرد که به موجب آن به "شاهزاده فوزیه مصری " صفت "ایرانیالاصل " داده شد، او این لایحه را در نهم آبان به مجلس شورای ملی داد و پس از چند روز گفتگو در جلسه چهاردهم آبان به تصویب مجلس شورای ملی رسید. (32)
سرانجام بر پایه برنامهای تنظیم شده، روز پنجم اسفند 1317 ولیعهد به همراه هیأتی مرکب از حسن اسفندیاری ، رییس مجلس شورای ملی، مظفر اعلم ، وزیر امور خارجه، متین دفتری، وزیر دادگستری، دکتر مؤدب نفیسی ، پیشکار ولیعهد، محمدعلی مقدم ، مدیرکل وزارت امور خارجه ، دکتر قاسم غنی ، نماینده مجلس شورای ملی ، عباس مسعودی ، نماینده روزنامه اطلاعات ، علی یزدی از رؤسای دربار ، و چند آجودان، جهت مراسم عقد تهران را به مقصد قاهره ترک کردن و در آن زمان خط هوایی مسافربری در ایران وجود نداشت، به همین دلیل محمدرضا و همراهان وی؛ از طریق کرج ، قزوین، همدان، کرمانشاه وارد عراق شدند و از طریق خط راهآهن خانقین عازم بغداد شدند ، شامگاه هفتم اسفند ، به بغداد رسیدند و در قصر الزهور متعلق به ملک فیصل ، پادشاه عراق ، اقامت گزیدند. روز نهم اسفند ماه از بغداد رهسپار دمشق شدند و روز دهم به سوی بیروت به راه افتادند و سپس با کشتی در 13 اسفند 1317 به بندر اسکندریه رسید و محمدرضا و هیأت اعزامی با قطار به سوی قاهره به راه افتادند، همین که به قاهره رسیدند، در یکی از کاخهای سلطنتی اقامت گزیدند و پس از دیدار با مقامات مصری در چند ضیافت شرکت کردند و سپس به دیدار ملک فاروق رفتند. اسفندیاری اعضای هیأت ایرانی را به پادشاه مصر معرفی کرد و ملک فاروق به همه دست داد و از آنها به گرمی پذیرایی نمود.
سپس اسفندیاری ماده واحده "اعطای صفت ایرانیالاصل بودن به فوزیه " را به صورت یک دفترچه ظریف در یک جلد طلایی زیبا جا گرفته بود تقدیم فاروق کرد، و دو روز بعد فاروق ماده واحده تصویب شده مجلس شورای ملی را به پارلمان مصر فرستاد و این ماده واحده مورد تأیید پارلمان مصر قرار گرفت.(33)
سرانجام روز 24 اسفند 1317 عقد رسمی فوزیه و محمدرضا طی یک مراسم با شکوه با حضور ملک فاروق، ملکه نازلی ، ملکه فریده (همسر فاروق) و شاهزاده خانمهای مصری (فوزیه ، فائزه ، فائقه و فتحیه) ... با حضور ولیعهد و هیأت ایرانی و به وسیله چند تن از علمای دانشگاه الازهر در کاخ سلطنتی عابدین طبق رسوم تسنن انجام گرفت.
در بهار سال بعد هیأت اعزامی به مصر به همراه ملکه نازلی ، فوزیه و خواهرانش و ولیعهد ایران و گروه همراه، از بندر پرت سعید به سوی ایران حرکت کردند و کشتی حامل آنان در ساعت 10 روز 24 فروردین ماه 1318 در بندر شاهپور پهلو گرفت، و هیأت مصری پس از استقبال از آنان، از طریق اهواز با قطار به تهران منتقل شدند و تشریفات عروسی در کاخ گلستان انجام شد، بدین ترتیب مراسم جشن قاهره بدون حضور شاه ایران، رضا شاه او مراسم جشن عروسی در تهران بدون حضور فاروق برگزار شد.(34)
مراسم جشن عروسی به طور با شکوه در دربار ایران برگزار گردید، و گزارشهایی از سرکنسولگرهای ایران در خارج از کشور میرسید که به پاس عروسی شاه و فوزیه ، مراسمهای جشن و سرور برگزاری کردند.
به طوری که سرکنسولگری ایران در فلسطین گزارش میدهد که به مناسبت جشن عروسی شاه و فوزیه مراسم شبنشینی بر پا کرده است. و در این مراسم مدعوین در حدود 150 تن و مرکب از نمایندگان سیاسی کنسولی و سردبیر کل فلسطین و کارمندان دبیرخانه و رؤسای ادارات بودند. در ادامه گزارش آمده است: جشن تا نصف شب ادامه داشت ... (35)
در گزارش دیگری که از کنسولگری ایران در فلسطین آمده است که :
"... پذیرایی از مهمانان در سالنهای سرکنسولگری که در آنجا رقص دایر بوده، و همچنین در باغچه که میزهای خوراک و مشروب آراسته شده بود به عمل آمده .... ". (36)
* اختلافات فوزیه با درباریان:
فوزیه روحیهای حساس، خجالتی ، گوشهگیر داشت، او از شرکت در مجالس و مهمانیهای خاندان پهلوی خودداری میکرد، به خصوص از محافل زنان این خانواده به دلیل سطح فکر، نوع برخورد و افکارشان احتراز میجست ، و این امر از سوی ملکه مادر ـ تاجالملکوک ـ و دخترانش زشت و توهینآمیز به حساب میآمد. (37)
ملکه مادر می گوید: "فوزیه یک قدری امل بود، حاضر نمیشد با مهمانان خارجی بر قصد ، محمدرضا به فوزیه میگوید که به دعوت مهمانان خارجی پاسخ مثبت بدهد و با آنان بر قصد، اما فوزیه حاضر نمیشد با مهمانان خارجی محمدرضا قاطی شود ". (38)
کنارهگیری فوزیه از تاجالملوک که خواهان عروسی چاپلوس ، متملق و زبان باز بود از یک طرف و عدم آشنایی این دو به زبان مشترک از سوی دیگر از عوامل اختلاف بود.
فوزیه به زبان فارسی آشنایی نداشت و ملکه مادر به غیر زبان فارسی هیچ زبان دیگری بلد نبود، هر چند برای فوزیه معلم فارسی گرفته شد اما هیچگاه نتوانست به درستی این زبان را بیاموزد و به وسیله آن با افراد خانواده پهلوی و دیگران ارتباط برقرار کند. (39)
فوزیه حدود 10 سال با محمدرضا پهلوی زندگی کرد که 3 سال آن به حالت متارکه بود. او همیشه نسبت به وطن خود اظهار دلتنگی میکرد و میگفت حاضراست به قاهره برگردد و زن یک شوفر تاکسی شود، اما ایران نماند. (40)
ملکه مادر در خصوص ازدواج محمدرضا و فوزیه میگوید:
".... از ابتدا با ازدواج محمدرضا و فوزیه موافق نبوده، به رضا فشار میآوردم همسر ایرانی بگیرد و دو نفر از دو ملیت جداگانه و دارای دو فرهنگ متفاوت سخت است یکدیگر را تحمل کنند. فوزیه دختر زیبایی بود، وقت و بیوقت میگفت: به این ازدواج راضی نبوده و تحت فشار برادرش فاروق همسر محمدرضا شده است، البته این حرف خوبی نبود و روابط زن و شوهر را سرد میکند ". (41)
رفتار رضا شاه با فوزیه بسیار خوب بود و هر روز ساعت 11 شب فوزیه به حضور او میرفت و وی نسبت به فوزیه و محمدرضا بسیار توجه کرد و این برای اشرف، خواهر حیلهگر و مکار شاه گران تمام شد و وی را به تکاپو انداخت و نمیتوانست زن اول دربار را تحمل کند و به خصوص این که فوزیه به مرور زمان زبان فارسی را یاد میگرفت و شخصیت فوزیه در نزد رضا شاه بسیار مطلوب میآید و او را دوست میداشت. (42)
اما اختلافات فوزیه با درباریان ، از زمان بارداری وی شروع شد، و به نحوی آثار اختلافات بود. وی در اواخر 1318 آبستن شد و پدر در آرزوی تولد فرزند پسر میسوخت. در دوران بارداری فوزیه چهرهای ضعیف و خسته داشت. از زیبایی او روز به روز کاسته میشد و لاغرتر و کوتاهتر به نظر میآمد. در این شرایط فوزیه هیچ لذتی از مصاحبت خاندان پهلوی نمیبرد، و به عبارت دیگر خاندان پهلوی هیچ جذابیتی برای وی نداشت. این مسأله را در رفتار خود بروز میداد. (43)
اما در این زمان تولد فرزند دختر، مشکلی بر مشکلات روحی فوزیه افزود و این امر باعث برخورد زننده ملکه مادر و طعنههای خواهران شاه شد و حتی بر روابط فوزیه و رضا شاه که وی را دوست میداشت ، تأثیر گذاشت.
رضا شاه از تولد دختر بسیار خشمگین میشود و با عصایی که روکش آن آهنی بود تمام وسایل روی میز کارش را به هم ریخت و تا غروب در را به روی خود بست.
رضاخان تولد دختر را شادی بخش نمیدانست و بعد از چند روز به دیدار فوزیه و محمدرضا میرود و نام شهناز را برای دختر انتخاب میکند. (44)
اما برخوردهای خانوادهی محمدرضا از یک سو و مسائل عشقی مداوم محمدرضا و شخصیت زن بارگی ، هوسباز و چشم چرانی شاه از سوی دیگر فوزیه را ناراحت میکرد.
محمدرضا در دوران بارداری و استراحت فوزیه، روابط خود را با زنان و دختران مختلف که با اشتیاق تمام مایل بودند به صورت رقیبان پنهان و مرموز ملکه ایران ظاهر شوند ـ آغاز میکند. از طرف دیگر باید به این نکته توجه کرد که محمدرضا از بیعلاقهگی فوزیه به تنگ آمده بود. (45)
اما اختلاف و سردی روابط بین محمدرضا و فوزیه را نمیتوان تنها به عوامل یاد شده منحصر کرد. بلکه علل دیگری نیز در ایجاد اختلاف و جدایی شاه و فوزیه مؤثر بوده است که در ذیل به برخی از این عوامل اشاره خواهد شد .
*روابط نامشروع از عوامل جدایی شاه و فوزیه:
1ـ ماجرای دیوسالار
محمدرضا پس از ازدواج با فوزیه همچنان به روابط نامشروع خود ادامه میدهد و همین امر سبب میشود تا فوزیه از ماجراهای عشقی وی خشمگین شود. محمدرضا در این زمان عاشق دختری به نام دیوسالار میشود، به نظر میرسد او کاملا زن مطلوب ولیعهد بود ؛ که ارنست پرون اولین کسی بود که به این ارتباط پی برد و ماجرا را با فردوست در میان میگذارد ... سپس به فوزیه اطلاع میدهد که شوهرت رفیقه گرفته است و به شما خیانت میکند، پرون برای این که ادعای خود را ثابت کند به فوزیه میگوید که باید شخصا بیایید و ماجرا را از نزدیک مشاهده کنید. این نقشه را پرون، کاملا مخفی کرده بود ـ البته نقشه در جای دیگر طرح ریزی شده بود و پرون فقط مجری بود._ پرون میدانست محمدرضا چه زمانی به خانه دیوسالار میرود، آدرس منزل دختر کجاست؛ و چه ساعتی وارد و چه ساعتی خارج میشود، این ملاقات در کدام اتاق صورت خواهد گرفت، این اطلاعات دقیقا از سفارت انگلیس به پرون داده شده بود. (46)
با هماهنگی قبلی ، پرون فوزیه را به جلو در خانه دیوسالار میبرد. وی و فوزیه گوشهای در تاریکی انتظار کشیدند تا اینکه محمدرضا با احتیاط از ساختمان خارج و سوار اتومبیل شد و فوزیه او را دید، فوزیه در واکنش به این جریان، با ناراحتی به نزد رضا شاه رفت و وی را در جریان امر قرار داد. رضا شاه از این اقدام پسر بسیار ناراحت بود. گویا او را توبیخ کرد و حتی به ولیعهد تذکر داده که اگر به چنین رفتارهایی ادامه دهد، او را از ولیعهدی عزل میکند. اما محمدرضا با ارتباطات نامشروع خود ادامه داد و عزل نشد. رفت و آمدهای ولیعهد تحت کنترل قرار گرفت، و مراتب به اطلاع رضا شاه رسید و وی دستور داد که دیوسالار را به تبریز منتقل کند، و تحت نظارت قرار گیرد. اما ارتباطات محمدرضا و دیوسالار ادامه داشت، و شکایت فوزیه به رضا شاه رسید و بالاخره فوزیه تصمیم به سفر به مصر میگیرد، وی به این دلیل به مصر برگشت. اما بعد از یک ماه با وساطت خاندان سلطنتی مصر به ایران بازگشت و تحت تأثیر دربار مصر زندگی مستقلی برای خود تهیه میکند و به نحوی روابط خود را با شاه قطع کرد. (47)
2ـ ماجرای تقی امامی:
پس از آنکه نقشه پرون در خصوص خیانت محمدرضا به فوزیه، با موفقیت همراه نشد و با شکست مواجه شد؛ این بار پرون نقشهی دیگری را به مرحله اجرا در آورد. وی تقی امامی را وارد کاخ و محل خصوص محمدرضا کرد.
تقی و ولیعهد در پیست آبعلی با هم آشنا شدند و بعدها بین آنها دوستی و صمیمت به وجود آمد. تقی ورزشکار بود و این سبب شد که بیشتر مورد توجه ولیعهد قرار گیرد. آنقدر روابط این دو دوستانه بود که محمدرضا وی را آجودان مخصوص فوزیه کرد. (48)
بعد از شهریور 1320 خانواده سلطنتی به دستور رضا شاه به اصفهان رهسپار شدند و تقی امامی هم به دستور ولیعهد به اصفهان رفت تا در خدمت فوزیه و شهناز باشد و دستورات آنها را انجام دهد. در واقع این سفر بیست روزه اصل سقوط زندگی خانوادگی محمدرضا را پیریزی کرد و فوزیه و تقی روابط عاشقانه برقرار کردند.
زمانی که تقی امامی آجودان مخصوص فوزیه بود، اشرف سخت دلباخته وی میشود و به او ابراز عشق میکرد و به او پیشنهاد ازدواج میدهد، اما تقی امامی به او میگوید: "ما با شاهزادهها وصلت نمیکنیم ". از همان روز اشرف کینه تقی را در دل گرفت و در صدد انتقام برآمد. سرانجام اشرف، ارنست پرون را که نسبت به تقی حسادت میکرد، با خود همدست نمود، سپس دو نفری توطئه و شایع کردند که تقی با فوزیه رابطه نامشروع دارد و به دربار خیانت میکند، حتی به رضا شاه گزارش دادند و ذهن ولیعهد را مشوش کرد. این مسأله بر فوزیه گران آمد. تقی تنها کسی بود که همواره در کنار فوزیه، هر وقت که هوس سواری میکرد، اولین و وفادارترین یار سواری او به حساب میآمد. رفتار تقی امامی هم طوری ساده و موذیانه بود که محمدرضا کمترین سوءظن را به او نمیبرد، و نمیدانست شعله عشق فوزیه آتش به جان تقی زده بود. (49)
اما نقش پرون در جدایی شاه و فوزیه و بر ملا شدن رابطه نامشروع فوزیه با تقی امامی قابل توجه میباشد، فردوست در این زمینه میگوید: "روزی پرون مرا صدا کرد و گفت: "جریاناتی در میگذرد و بین تقی و فوزیه روابط نامشروع است، فردوست میگوید: گفتم، این حرفی که میزنی، کو شاهدت؟ گفت: راننده فوزیه "
پرون جریان رابطه تقی و فوزیه را به شاه گزارش داد. شاه هم فردوست را نزد راننده فرستاد تا صحت گفته پرون معلوم شود. راننده فوزیه گفت: "مسأله صحت دارد، مدتی که هفتهای دو شب، گاهی یک شب در میان و گاهی هر شب تقی و فوزیه به تپههای محمودیه میروند و در آنجا به من دستور میدهند که پیاده دور شوم تا خبرت کنیم... " (50)
شاه که از این جریان آگاهی پیدا میکند، دستور میدهد که تقی را به کاخ راه ندهند و این موضوع ـ راه ندادن تقی به کاخ ـ به گوش فوزیه رسید، این جریان برای فوزیه غیرقابل تحمل بود، و حدود 15-10 روز ساکت و مغموم شد و سپس اعلام کرد برای استراحت به مصر میرود و دیگر مراجعت نکرد. پس از مدتی ملک فاروق به شاه ایران پیام داد که باید فوزیه را طلاق دهی، بدین ترتیب به تدریج ازدواجی که بر پایه مصالح انگلیس صورت گرفت بر پایه همان مصالح و بدست پرون در حال متلاشی شدن بود. (51)
البته فوزیه قبلا یک بار بر اثر رابطه نامشروع شاه با دیوسالار به مصر رفت و بعد از مدتی برگشت، اما این بار بعد از ماجرای خود فوزیه با تقی امامی ایران را ترک و دیگر برنگشت. فوزیه بعدا به قرآن قسم یاد میکند که این مطلب شایعه و دروغ بوده است و هیچ گونه ارتباط نامعقولی با تقی نداشته است.
فردوست هم نقش انگلیس را در جدایی شاه و فوزیه را موثر انسته و میگوید: ".... زندگی فوزیه به این نحو در دربار ادامه یافت تا این که سیاست انگلیس عوض شد و جدایی محمدرضا و فوزیه در دستور کارشان قرار گرفت ... دلیل آن را نمیدانم، ولی میتوانم حدس بزنم که در آن روزها به دلیل فساد ملک فاروق انگلیس، طرح برکناری او را آماده کردند و میخواستند با جدایی محمدرضا و فوزیه مسائل دو کشور را از هم جدا کنند و احیانا خطری سلطنت محمدرضا را تهدید نکند که ارنست پرون در جدایی فوزیه نقش اصلی داشت ". (52)
البته اردشیر زاهدی نقش اشرف و حسادت وی را باعث این جدایی و طلاق میداند. اشرف فوزیه را متهم به هرزگی میکند. شمس هم مانند اردشیر زاهدی اشرف را عامل از هم گسیختگی پیوند از دواج فوزیه و شاه دانسته است، به طوری که شمس بعدا به ثریا زن دوم شاه ، هشدار میدهد که مواظب اشرف باشد چون وی زنی خودخواه و توطئهگر است.
برخی دیگر طلاق و جدایی شاه و فوزیه را اختلافات مادر شوهر و مادر زن میدانند ... به هر حال نمیتوان اختلافات شاه و فوزیه را تنها به یک عامل منحصر کرد. (53)
* نگرانی اشرف از بازگشت فوزیه:
فوزیه پس از ترک ایران، تصمیم قطعی گرفت که به ایران بر نگردد. اما اشرف نگران بازگشت فوزیه بود و به همین خاطر ترفندی اندیشید. وی فرانچسکا از زیبارویان هالیوود که در اروپا به نانسی معروف بود را به ایران آورده و با برادر آشنا میکند. (54)
اشرف قبلا هم سعی میکرد، به نحوی فوزیه ، رقیب خود را از دربار طرد نماید و به همین دلیل دختران و زنان زیبارو را در مجالس و مهمانیهای خود به شاه معرفی میکرد. محمدرضا در این شرایط به "ایران علاء " توجه خاصی پیدا میکند. ایران علاء ، یگانه دختر حسین علاء بود که تحصیل کرده ، متجدد ، زباندان و دارای چهرهای زیبا بود. برخی میگویند که فوزیه از این رفتارهای خاندان پهلوی به تنگ میآید و در تاریخ 26 خرداد 1324 به مصر میرود و دیگر برنمیگردد و خواهان طلاق است. (55)
* ناکامی محمدرضا شاه در بازگشت فوزیه:
سرانجام فوزیه ایران را ترک میکند و خواهان طلاق از محمدرضا میشود. شاه سعی میکند دکتر قاسم غنی را که اطلاعات بسیطی از فرهنگ و ادبیات عرب، و دارای شم سیاسی و دیپلماسی و نیز سابقهای در میان مصریان بود را به مصر بفرستد تا شاید کاری از پیش ببرد. دکتر غنی در این زمان در آمریکا بود. شاه وی را در همان جا به مقام سفارت ایران در مصر برگزید. قاسم غنی پس از این انتصاب به ایران میآید و با شاه ملاقات میکند، پس از این دیدار ، سرانجام هیأتی به سرپرستی قاسم غنی مأمور رسیدگی به اوضاع و میانجیگری و بازگرداندن فوزیه میشوند. (56)
از جمله توصیههای شاه به دکتر غنی این بود که شما به فوزیه بگویید اگر بخواهد اشرف و مادرم را از ایران خارج کنم، این کار را خواهم کرد. قاسم غنی میگوید: من پیغام شاه را به فوزیه رسانیدم. فوزیه گفته بود، حالا دیگر این کار دیر است. از بیان شاه کاملا مشخص است که بیشترین مزاحمت از سوی اشرف و تاج الملوک برای فوزیه ایجاد شده است. (57)
*نامه مرموز
در زمانی که فوزیه در مصر بود؛ نامهای اسرارآمیز از طرف اشرف به دست فوزیه رسید که فوزیه را برای همیشه به سکوت کشانید. احتمال دارد در آن نامه اسناد و مدارکی توسط اشرف و پرون به اطلاع فوزیه رسیده باشد که با فهمیدن این موضوع ، فوزیه دیگر حاضر به بازگشت به ایران نمیشود. میتوان گفت دکتر غنی به اصل موضوع پی نبرده بود و شاید قدرت طلبی او باعث که این مأمورت شاق را که هیچ کس نمیتوانست انجام دهد به عهده گرفت و عازم مصر شد و وارد مذاکره گردید. (58)
دکتر غنی در دیداری که با نقراش پاشا، رییسالوزراء و رییس امور خارجه مصر داشته به وی میگوید:
"علیا حضرت فوزیه ملکه مملکت است ... اخلاقا تعهدات اختلاقی دارد. ملکه باید به وظایف ملکهای خود رفتار کند، ایشان مادر فرزند معصوم و نازنینی چون شهدخت شهنازند، این طفل مانند یک گیاه احتیاج به نور آفتاب دارد، محتاج به عنایت و شفقت مادر است ". (59)
دکتر غنی ادامه میدهد:
"فوزیه همسر پادشاه بزرگی است که او را دوست دارد ، و برای او احترام دارد، اگر سوء تفاهمی هست ، باید از میان برداشت، ملکه فوزیه ممکن است بخواهد دربارشان به نحو خاصی باشد و اشخاص مخصوص از دربارشان دور شوند و اشخاص محترمی به دربارشان جلب شود، فلان عدهای مصری و خانم مصری در آنجا باشند؛ همه این مسائل نیز مهم است، مهم این است که ایشان تغییر فکر بدهند، وظایف ملکهای ، مادری و همسری خود را در دست بگیرد و زندگی زناشویی را از نو شروع کنند ". (60)
به نظر میرسید تملقها و چاپلوسیهای دکتر غنی کارساز نیست و حتی نامههای تبریک شاه و فوزیه که برای وی ارسال میدارند نمیتواند نظر فوزیه را عوض کند.
در دوران جدایی شاه و فوزیه نشریات جلسه هفتگی تهران مصور و حتی مجلات خارجی جریان جدایی این دو را منعکس میکردند به طوری که سه سال قبل از اجرای صیغه طلاق در تاریخ 3 شهریور 1324 رادیو "شرق نزدیک " در برنامهای روز سهشنبه خبر داد که ملکه فوزیه از شاه ایران طلاق گرفته است. (61)
*پایان زندگی شاه و فوزیه:
سرانجام تلاشهای دکتر قاسم غنی بیفایده بود؛ و روز دوشنبه 19 مهر ماه 1327 روزنامهی سیاسی قیام ایران که مدیر آن حسن صدر بود و ارتباط نزدیک با محافل سیاسی بالای تهران داشت در ستون اخبار مخصوص خود اطلاع داد: "در آخرین ساعات دیشب اطلاع یافتیم که سفارت مصر در تهران اثاث ملکه فوزیه را تحویل میگیرند که به قاهره ارسال دارد ... دوم مهر ماه دکتر قاسم غنی به سفارت ایران در آنکارا منصوب شده است و باید قاهره را ترک گوید. زیرا بودن او در قاهره پس از جریان طلاق فوزیه به صلاح نیست " (62)
چند روز بعد هم در جراید منتشر شد که سید حسن امامی ـ امام جمعه تهران ـ به وکالت از طرف اعلیحضرت همایونی شاهنشاهی ، علیا حضرت فوزیه را طلاق دادهاند و صیغه طلاق در تاریخ 24 مهر ماه 1327 ش جاری شد. (63)
شاه پس از جدایی از ملکه فوزیه برای وی مقرری ماهیانه قابل توجهی تعیین میکند. فوزیه با این مقرری در فرانسه و مونت کارلو زندگی تجملی و مرفهای را میگذراند. البته وی ثروت قابل ملاحظهای از پدرش ملک فواد نیز به ارث میبرد. (64)
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
جریده ادب: ارتشبد نعمت ا... نصیری در سال 1350 به درجه ارتشبدی رسید و از معدود افسران عالیرتبه بود که بر خلاف عرف رایج در ارتش بدون گذرانیدن دوره های عالی ستاد و فرماندهی به درجات عالیه رسید، شاه همیشه می گفت وفاداری او بی سوادی اش را جبران می کند !
در زمان صدارت نصیری بر ساواک و نخست وزیری هویدا فرقه ضاله بهائیت در ایران با کمک های مالی و اقتصادی دربار رشد و نمو یافت و علاوه بر مناصب حکومتی در سطوح بالا در اقصی نقاط کشور نیز به ترویج این فرقه می پرداختند. متن زیر گوشه ای از این اقدامات را نشان می دهد.
* نصیری و هویدا دو عامل اصلی
نصیری ظاهراً «بهائی» نبود اما از بهائیان حمایت می کرد و در زمان ریاست او بر ساواک بهائیان زیادی وارد کار ساواک شدند که معروفترین آنها پرویز ثابتی و سرهنگ حقیقی بودند.
نصیری معتقد بود که اسلام یک دین و آیین ارتجاعی و برای مملکت خطر دارد به همین سبب در دوران ریاست او ساواک بیشترین مبارزه را با گروههای اسلام گرا به عمل آورد و کوشید ریشه اسلام گرایان را بخشکاند. نعمت ا... نصیری عضو فراماسونری هم بود و در جلسات «لژ ایران» که در خیابان شاهرضا (انقلاب کنونی) محل سابق انجمن رازی برگزار می شد شرکت می کرد. ریاست این جلسات با جعفر شریف امامی بود. ارتشبد نصیری به اسدا... علم وزیر دربار شاهنشاهی و ارتشبد بهرام آریانا هم یک نوع سرسپردگی و ارادت خاص داشت.
* جلسات محفلی در مخالفت با اسلام
اگر چه آریانا فقط از تغییر خط صحبت می کرد اما نصیری در این اواخر لزوم تغییر دین را هم مخفیانه تبلیغ می کرد و معتقد بود ایران یک کشور غیر عرب است و نباید از دین اعراب تبعیت کند و در آن سالها بسیاری از روشنفکران و متفکران رژیم شاهنشاهی از اندیشه فاصله گرفتن از اعراب حمایت می کردند.
آلترناتیو ساواک برای جانشینی اسلام، بهائیت بود. تا دهه 1340 برخوردهای اجتماعی زیادی با بهائیان روی می داد اما از سال 1343 - 1342 به بعد نیروهای انتظامی به ویژه ژاندارمری حفاظت از جان و مال و ناموس بهائیان را به عهده گرفتند و ساواک امنیت بهائیان را تأمین می کرد. در دهه 1350 به منظور رسمیت بخشیدن به بهائیت و قراردادن آن در ردیف ادیان الهی و حتی هم طراز نشان دادن آن با اسلام دیالوگ بین اسلام و بهائیت را بوجود آوردند و جلسات مرتب هفتگی در محلات مختلف تهران و شهرهای بزرگ بین بهائیان و مسلمانان برقرار ساختند. این جلسات به بهانه مبارزه با بهائیت برگزار می شد و ظاهراً قرار بود مسلمانان با توسل به آیات قرآنی و روایات محکم اسلامی و ادله و برهان مستدل و منطقی بهائیان را از ادامه راهی که پیش گرفته بودند منصرف کنند اما در عمل به فرصتی طلایی برای بهائیان تبدیل گردید تا ضمن عضوگیری از میان مسلمانان خود را به عنوان پیروان دین و آئینی که در شرایط برابر و یکسان با مسلمانان به گفتگو می نشینند معرفی نمایند!
اسکندر دلدم نویسنده کتاب من و فرح پهلوی می نویسد:
نکته جالبی که در این جلسات جلب توجه می کرد این بود: هیأتی که به عنوان مسلمانان در این جلسات حاضر می شدند اکثراً از میان ارتشی ها انتخاب شده و بعضاً تعدادی ساواکی هم در میان آنها دیده می شد، این روند بعد از نخست وزیری امیر عباس هویدا شدت گرفت و در این موقع شایعه بهائی بودن نخست وزیر، بهائی بودن پزشک خصوصی شاه (دکتر سپهبد ایادی) و بهائی بودن تعدادی از وزراء کابینه تقویت شد و حتی با توجه به این که نعمت ا... نصیری متولد و بزرگ شده یک روستای بهائی نشین سمنان بود شایع گردید رئیس ساواک هم بهائی است.
* ورود به مسایل اقتصادی
در این سالها بهائی ها وارد امور اقتصادی ایران می شدند و افرادی چون نصیری با سرمایه داران بزرگی چون هژبریزدانی همکاری و مشارکت می کردند. تا قبل از ریاست نصیری بر ساواک استخدام این فرقه در ارتش و دولت به کلی ممنوع بود البته این بدان معنی نبود که آنها در این مراکز حضور ندارند. آنها به استخدام دولت در می آمدند اما در پرسشنامه های استخدامی دین رسمی خود را اسلام ذکر می کردند اما از سالهای 1343 به بعد با اطمینان از حمایت دولت و ساواک لزومی بر پنهانکاری ندیدند.
به هر حال اسکندر دلدم که خود از خبرنگاران پهلوی بود تصریح می کند: «ساواک چشم خود را در برابر فعالیت رو به گسترش بهائیان بسته و حتی از نفوذ روز افزون آنها حمایت می کند.
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
جریده ادب: کودتای 28 مرداد 1332 رویدادی است که با طرح و توافق مشترک آمریکا و انگلیس به وقوع پیوست و موجب بازگشت شاه و حاکمیت دوباره استبداد به مدت ربع قرن دیگر شد. در آن رخداد آمریکاییها نقش عمده ای را ایفا کردند و انگلیسیها نیز ضمن موافقت، نیروهای حرف شنوی خود را در اختیار گردانندگان و مجریان امر قرار دادند؛ مهره هایی چون «برادران رشیدیان» و دار و دسته شان نقش حساس و ویژه ای را در این جریان ایفا کردند.
سرتیپ صفاری بعدها بابت خوش خدمتی های خود به عناوینی چون ریاست شهربانی، وکالت مجلس شورای ملی، نمایندگی مجلس سنا، استانداری و... نایل می آید. وی سه مرتبه به عنوان شهردار تهران برگزیده می شود که در تاریخ شهرداری پایتخت کشورمان امر بی سابقه ای است. صفاری در دوره زمامداری سپهبد فضل ا... زاهدی در مورخه 5 آذر 1332 به عنوان شهردار تهران منصوب شد و دقیقاً دو هفته بعد به گونه ای که در سند نوشتاری زیر ملاحظه خواهید فرمود بنا به دستور سپهبد تاجبخش، نخست وزیر کودتا مفتخر است تا جناب ریچارد نیکسون معاون وقت رئیس جمهور آمریکا بر وی منت نهد و این پیشکش ناقابل را پذیرا باشد. متن این سند شماره 14264 در مرکز اسناد مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران نگهداری می شود.
سندی که مطالعه می کنید تاریخ تقریبی چهار ماه پس از کودتا باز می گردد. در این سند سرتیپ محمدعلی صفاری، شهردار وقت تهران در یک حاتم بخشی استثنایی و نمایش کم نظیر، 1360/47 مترمربع زمینی در یکی از بهترین مناطق آن روز جهان را به منظور گسترش فضای «سفارت کبری کشورهای متحد آمریکا» هبه می کند.
عالیجناب
جناب آقای ریچارد نیکسون، نایب رئیس محترم ریاست جمهوری آمریکا
احتراماً به استحضار می رساند که شهرداری تهران اراضی مشرف بر ضلع جنوبی سفارت کبری کشورهای متحد آمریکا را که حدفاصل بین دیوار فعلی سفارت کبری و خیابان تخت جمشید و خیابان پرزیدنت روزولت است و جمعاً 1360/47 متر مربع می باشد و سفارت کبری آمریکا ملکیت اراضی مزبور را جهت تکمیل محوطه خود لازم می دانستند از صاحبان آنها خریداری و مایل است به دولت کشورهای متحد آمریکا هدیه نماید. دوستدار به نام شهر تهران افتخار دارد که به وسیله آن جناب از دولت کشورهای متحد آمریکا تقاضا نماید که هدیه مزبور را قبول فرمایند.
موقع را مغتنم شمرده احترامات فائقه را تجدید می نماید.
سرتیپ صفاری
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |
جریده ادب: بعد از عدم موفقیت بختیار برای مسافرت به پاریس و مذاکره با امام خمینی(ره) بار دیگر خبر آمدن امام(ره) از رادیوهای خارج منتشر شد. بعد از این که به نخست وزیر اطلاع داده شد که مجدداً صحبت از آمدن امام(ره) است، اظهار نمود: «به این قبیل اخبار توجه نکنید، من در جریان کارها بوده و مشغول مذاکره با آنها هستم» ولی بعد از این که امام خمینی اعلام کرد: «برای بازگشت جنگ می کنم» و خبرگزاری ها آن را منتشر کرده و روزنامه ها با خطوط درشت در صفحات اول تبلیغ نمودند، بختیار بدون اینکه با شورای سلطنت، ارتش و شورای امنیت ملی مشورتی نماید در مصاحبه مطبوعاتی مورخه 9 بهمن ماه 1357 خود با خبرنگاران داخلی و خارجی اظهار داشت: «فرودگاه مهرآباد امروز باز خواهد شد و هیچ ممانعتی برای بازگشت حضرت آیة ا... خمینی به عمل نخواهد آمد...»
ارتشبد عباس قره باغی بیان می کند: «بلافاصله بعد از خبر باز شدن فرودگاه، به بختیار تلفن کرده و گفتم: چطور بر خلاف تصمیم اولیه شورای امنیت ملی و بدون مشورت فرودگاه را باز اعلام کردید؟» بختیار گفت: مطمئن باشید من در جریان کارها هستم، نگران نباشید. بلافاصله برای ملاقات بختیار به نخست وزیری رفتم. اظهار نمود: موضوع را با سفرای آمریکا و انگلیس بررسی کردیم، اگر امام به ایران نیاید مردم آرام نخواهند شد. مردم حالا خیال می کنند که ایشان امام است، اما وقتی آمد خواهند دید که خبری نیست و مثل سایر آیات عظام است !
شور و غلیان خواهد خوابید. من احترام لازم را به جا خواهم آورد و خواهم گفت که آیة ا... هر چه بگویند من انجام می دهم. در جلسه ای که در کمیته بحران بعد از این تصمیم که از سوی بختیار گرفته شده بود، سپهبد مقدم اظهارات بختیار را در مورد این که برای برقراری آرامش در کشور ضرورت دارد آقای خمینی به ایران بیاید را تأکید کرده و اضافه نموده: «با بررسی که ما هم کرده ایم، تا موقعی که ایشان نیامده تحصن و اعتصابات خاتمه پیدا نخواهد کرد و ممکن نیست که کشور از حالت تعطیل عمومی خارج شود و اغتشاشات هم روز به روز شدیدتر خواهد شد.» بعد از اعلام رسمیت ورود امام خمینی در روز پنجشنبه 12 بهمن ماه 1357 روزنامه اطلاعات تحت عنوان «بزرگترین استقبال قرن» برنامه استقبال از امام را منتشر نموده و اضافه کرد: بختیار در یک تماس تلفنی با خبرنگار سیاسی اطلاعات، در پاسخ به این سؤال که دولت در حفظ امنیت امام و استقبال کننده ها چه نقشی خواهد داشت؟ گفت: «اگر امنیت به بنده واگذار شود، با کمال دقت این مهم را به انجام خواهم رساند و هر گونه تضمینی خواهم داد ولی اگر کمیته استقبال این کار را به عهده بگیرد من مسؤولیتی نخواهم داشت.»
بختیار شورای امنیت ملی را برای بررسی ترتیب مراسم آمدن امام دعوت نمود و با آنها مطالب گفته شده قبلی را مطرح نمود و اضافه کرد: «به عنوان این که به مردم نشان داده شود احترامات لازم را برای امام به جا می آوریم و از طرفی چون اگر سؤ قصدی به جان ایشان بشود ملت ایران شورش خواهند کرد که جلوگیری از آن مقدور نخواهد بود، لذا لازم است مراقبت شدیدی در موقع ورود ایشان به عمل آید.»
سپهبد مقدم رئیس ساواک این نظر نخست وزیر را تأیید نمود. در پایان جلسه بختیار بیان کرد: «برای جلوگیری از شورش در شهر، در روز ورود آیة ا... خمینی، لازم است قبلاً از طرف ارتش نمایش قدرتی انجام شود و یک راهپیمایی نظامی در پایتخت صورت گیرد.» به این ترتیب سازمان امنیت و فرمانداری نظامی تهران و شهربانی کشور عهده دار امنیت عمومی روز ورود امام خمینی و نیروی هوایی مأمور تأمین امنیت پرواز و فرودگاه و همکاری با کمیته استقبال و پذیرایی شده و بقیه نیروهای مسلح شاهنشاهی نیز به منظور جلوگیری از شورش مأمور نمایش قدرت و راهپیمایی در شهر گردیدند.
مردم بعد از ماه ها که شهر تهران به علت اعتصاب مأموران شهرداری نظافت نشده بود، با شادمانی شروع به نظافت آن کردند، حتی سطح خیابان های مسیر امام خمینی را جارو می کردند. تلویزیون ایران هم در تمام این مدت، این اقدامات را با شرح و تفسیر نشان می داد. تلویزیون ضمن پخش این اخبار مرتباً فیلم جریانات اقامتگاه امام را در فرانسه نشان داده و افکار عمومی را آماده می کرد.
شب پنجشنبه ( 12 بهمن 57 ) بختیار پیامی به ملت ایران داد که چنین بود: «... در این ساعات که حضرت آیة ا... خمینی پس از سالیان دراز وارد خاک کشور می شود، دولت ضمن تبریک و تهنیت به کلیه مسلمانان ایران لازم می داند که نکاتی را به اطلاع عموم برساند...»
در تمامی نکاتی که بختیار ذکر کرده بود، او سعی در آرامش مردم با استفاده از تهدید داشته است.
به هر حال پس از ورود امام خمینی به ایران آن هم با تشریفات مخصوص و مراسم فوق العاده از طرف دولت بختیار که بنا به قول خودش به منظور جلب رضایت امام در کشور بود، وضع کشور، مردم و مقامات مملکتی تغییر پیدا کرد و اگر قبلاً امیدواری به دولت بود، آن هم به کلی از بین رفت.
در واقع دیگر به هیچ وجه دولتی در کشور احساس نمی شد زیرا تماماً امکانات ملی و وزارتخانه ها و سازمان های دولتی هر کدام به نحوی در خدمت امام خمینی(ره) قرار گرفته بودند.
* منابع:
1 - روزنامه اطلاعات، شماره 15761 ، سه شنبه 26 دی ماه 1357 2 - روزنامه اطلاعات، شماره 15771 ، دوشنبه 9 بهمن ماه 1357 3 - روزنامه اطلاعات، شماره 15773 ، چهارشنبه 11 بهمن ماه 1357
4 - روزنامه کیهان هوایی هفتگی، شماره 30 ،چهارشنبه 18 بهمن ماه 1357
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |

حضرت آیت الله خامنه ای درباره اولین دیدار خود با شهید نواب چنین می گوید:
نواب یک سفر آمد مشهد . برای اولین بار نواب را آنجا شناختیم و فکر می کنم که سال 31 یا 32 بود . ما شنیدیم که نواب صفوی و فداییان اسلام آمده اند مشهد و در مهدیه عابدزاده از اینها دعوت کرده بودند .
یک جاذ به پنها نی مرا به طرف نوا ب می کشا ند و بسیا ر علا قمند شدم که نواب را ببینم . خواستم بروم مهدیه ولی نتوانستم بروم چون مهدیه را بلد نبودم . یک روز خبر دادند که نواب می خواهد بیاید بازدید طلاب مدرسه سلیمان خان که ما هم جزو طلاب آن مدرسه بودیم. ما آن روز مدرسه را آب و جارو و مرتب کردیم . یادم نمی رود که آن روز جزو روزهای فرا موش نشدنی زند گی من بو د.
مر حوم نوا ب آمد . یک عده هم از فدا ییا ن اسلا م با او بودند که با کلاهشان مشخص می شدند. کلاههای پوستی بلندی سرشان می گذاشتند و با آن مشخص می شدند . اینها هم دور و برش را گرفته بودند و همراه با جمعیتی وارد مدرسه سلیمان خان شدند . راهنماییشان کردیم و آمدند در مدرس مدرسه که جای کوچکی بود نشستند . طلاب مدرسه هم جمع شدند . هوا هم گرم بود . تابستان بود ظاهرا یا پاییز ، درست یادم نیست . آفتاب گرمی بود . ایشان هم شروع به سخنرانی کردند .
سخنرانی نواب یک سخنرانی عادی نبود . بلند می شد ومی ایستاد وبا شعارکوبنده و با شعاری شروع به صحبت می کرد . من محو نواب شده بودم . خودم را از لابلای جمعیت به نزدیکش رسانده و جلوی نواب نشسته بودم . تمام وجودم مجذوب این مرد بود و به سخنانش گوش می دادم واو هم بنا کرد به شاه وبه دستگاههای انگلیس و اینها بدگویی کردن . اساس سخنانش این بود که اسلام باید زنده شود . اسلام باید حکومت کند واین کسانی که در راس کار هستند اینها دروغ می گویند . اینها مسلمان نیستند و من برای اولین بار این حرفها را از نوا ب صفوی شنیدم و آنچنان این حرفها درون من نفوذ کرد و جای گرفت که احساس می کردم دلم می خواهد همیشه با نواب باشم . این احساس را واقعا داشتم که دوست دارم همیشه با او باشم .
چنان که گفتم آن روز هوا خیلی گرم بود . عده ای که با خود نواب بودند شربت آبلیمو درست کردند ویک ظرف بزرگ ، یک قدحی شربت آبلیمو درست کردند و آوردند که ایشان و هر کس نشسته هست بخورد . یکی از دوروبریهای ایشان لیوان دستش گرفته بود وذره ذره از آن شربت به همه می دا د و هر کس دور وبر نواب بود ( شاید 100 نفر آدم آن دوروبرها بودند ) با یک شور و هیجانی به همه شربت می داد . اواخرشربت کم شد ، با قاشق به دهان هر کسی می گذاشتند . وقتی که به من می دا د ، گفت : بخوران شاء ا... هر کس این شربت را بخورد شهید می شود .
بعد گفتند که فردا هم نواب به مدرسه نواب می رود . من هم رفتم مدرسه نواب برای اینکه بار دیگر نواب را ببینم . مدرسه نواب مدرسه بزرگی است . برعکس مدرسه سلیمان خان که کوچک است ، مدرسه نواب جا و فضای وسیعی دارد . آن روز همه آن مدرسه را فرش کرده بودند و منتظر نواب بودند . گفتند که از مهدیه راه افتاده اند به این طرف . من راه افتادم و به استقبالش رفتم که هر چه زودتر او را ببینم . یک وقت دیدم از دور دارد می آید . یک نیم دایره ای در پیاده رو درست شده بود که وسط آن نیم دایره نواب قرار گرفته بود و دو طرفش همینطور صف مردمی بود که از پشت سر فشار می آوردند و می خواستند او را ببینند و پشت سرش جمعیت زیادی حرکت می کرد .
من هم وارد شدم . باز رفتم نزدیک نواب قرار گرفتم . جذب حرکات او شده بودم . نواب همین طوری که می رفت شعار هم می داد . نه این که خیال کنید همین طور عادی راه می رفت ، یک منبر در راه شروع کرده بود : ما باید اسلام را حاکم کنیم . برادر مسلمان ! برادر غیرتمند ! اسلام باید حکومت کند .
از این گونه حرفها و مرتبا در راه با صدای بلند شعار می داد . به افراد کراواتی که می رسید می گفت : این بند را اجانب به گردن ما انداخته اند، برادر بازکن . به کسانی که کلاه شاپو سرشان بود می گفت: این کلاه را اجانب سر ما گذاشته اند برادر بردار . و من دیدم کسانی را که به نواب می رسیدند و در شعاع صدای او و اشاره دست او قرار می گرفتند ، کلاه شاپو را بر می داشتند و مچاله می کردند در جیبشان می گذاشتند . اینقدر سخنش و کلامش نافذ بود. من واقعا به نفوذ نواب در مدت عمرم کمتر کسی را دیده ام . خیلی مرد عجیبی بود یک پارچه حرارت بود ، یک تکه آتش بود.
با همین حالت رسیدیم به مدرسه نواب و وارد مدرسه شدیم . جمعیت زیادی هم پشت سرش آمدند . البته مدرسه پر نشد ، اما حدود مسجد مدرسه جمعیت زیادی جمع شده بودند . باز من رفتم همان جلو نشستم و چهار چشمی نواب را می پاییدم . شروع به سخنرانی کرد . با همه وجودش حرف می زد . یعنی این جور نبود که فقط زبان و سر و دست کار کند ، بلکه زبان و سر و دست و پا و بدن و همه وجودش همینطور حرکت می کرد و حرف می زد و شعار می داد و مطلب می گفت . بعد هم که سخنرانیش تمام شد ظهر شده بود و پیشنهاد کردند که نماز جماعت بخوانیم . قبول کرد و اذان گفتتند . ایستاد جلو و یک نماز جماعت حسابی هم ما پشت سر نواب خواندیم . بعد نواب رفت و دیگر ما بی خبر بودیم و اطلاعی از نواب نداشتیم تا خبر شهادتش به مشهد رسید ، بعد از حدود تقریبا دو سال که از سفر نواب به مشهد می گذشت .
خبر شهادتش که رسید ما در مدرسه نواب بودیم . یادم هست که یک جمع طلبه آن چنان خشمگین و منقلب شده بودیم که علنا در مدرسه شعار می دادیم و به شاه دشنام می دادیم و خشم خودمان را به این صورت اظهار می کردیم و اینجا جای دارد که بگویم مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی روی همان آزادگی و بزرگ دلی که داشت ، تنها روحانی مشهد بود که در مقابل شهادت نواب عکس العمل نشان داد و آن عکس العمل در درس بود . سر درس به یک مناسبتی حرف را به نواب صفوی و یارانش برگرداند و انتقاد شدیدی از دستگاه کرد و تاثر شدیدی ابراز کرد و این جمله یادم است که فرمود : وضعیت مملکت ما به جایی رسیده است که حالا فرزند پیغمبر را به جرم گفتن حقایق می کشند . این را از مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی من به یاد دارم . هیچ کس دیگر متاسفانه عکس العمل نشان نداد و اظهاری نکرد .
باید گفت که اولین جرقه های انگیزش انقلابی اسلامی به وسیله نواب در من بوجود آمد وهیچ شکی ندارم که اولین آتش را در دل ما نواب روشن کرد. یک سال بعد از آن من دوستی پیدا کردم که از مریدان و نزدیکان نواب بود . این دوست معلم بود در تهران . الان هم هست . بعد از شهادت نواب در سال 35 بود که او آمده بود مشهد و خاطرات فراوانی از نواب نقل می کرد . خودش هم با نواب نزدیک بود . از زندگی شخصی نواب ، از زندگی مبارزاتی نواب ، از شعارهایش ، از بیانیه هایش ، از وضع خانوادگی ، خیلی چیزها برای من گفت و ما را بیشتر مجذوب و عاشق نواب کرد و این حالت و رنگ گیری از نواب شروع شد و موجب شد که ما در همان سال 35 اولین حرکات مبارزاتی خودمان را شروع کنیم و آن به این صورت بود که یک استانداری آمده بود مشهد به نام فرخ ، این شخصی بود که به مظاهر و ضوابط دینی هیچگونه احترامی نمی گذاشت . از جمله اینکه در ماه محرم و صفر 2 ماه در مشهد معمول بود سینماها تعطیل می شد . این شخص اعلام کرد که سینماها فقط تا بیستم محرم تعطیل است . اول گفت تا 14 محرم ، بعد یک قدری سر و صدا شد تا 20 محرم تمدید کرد . مانشستیم با همدیگر یک اعلامیه نوشتیم که اول اعلامیه هم این حدیث نهج البلاغه بود که : ما اعمال البر کلها والجهاد فی سبیل الله عندالامر بالمعروف ونهی عن المنکر الا کنفسه عند البحیه .
و شاید اول اعلامیه نبود . اواسط اعلامیه بود . اعلامیه هایی نوشتیم دست نویس . کپی می گذاشتیم . توی اطاق می نشستیم با همدیگر هر کداممان می نوشتیم . هر اعلامیه ای حساب کرده بودیم حدود سه ساعت طول می کشید نوشتنش و مضمونش تحریک مردم در امر به معروف و نهی از منکر در این که این شخص این استاندار آمده این کارها را کرده و ضوابط و ظواهر دینی را مورد بی اعتنایی قرار داده . مردم چرا ساکتید ؟ چرا امر به معروف نمی کنید ؟ چرا حقایق را نمی گویید ؟ و از این حرفها .
چند نفر بودیم که یکی من بودم یکی همان دوست معلممان بود. یکی همین آقای سید جعفر زنجانی بود که برای زیارت می آمدند مشهد ، یکی دو نفر دیگر هم بودند که چون نمی دانم کجا هستند و چه کار می کنند اسم هایشان را نمی خواهم بیاورم و نشستیم این اعلامیه ها را نوشتیم و اعلامیه ها را پاکت کردیم و فرستادیم این طرف وآن طرف یک تعدادش هم ماند که از عجائب این است که همین اواخر یکی دو سال پیش توی کاغذهای کهنه و قدیمی یکی از آن اعلامیه ها به خط خودم را پیدا کردم که آن اعلامیه چهار صفحه است که این حدیث هم وسط اعلامیه بود و اولش یک آیه دیگری بود ، حال یادم نیست و این حدیث هم این بود . لتامرون بالمعروف و لتنهون عن المنکر تا آخر راجع به امر به معروف و نهی از منکر بود و اولین حرکت سیاسی و مبارزاتی ما از این جا شروع شد.
| بالاترین | مهندس | دنباله | كلوب | Digg | Yahoo | Delicious |














